به نام خدا

از روی تقویم بیشتر از ١ ماه ه که اینجام (آمریکا) ولی اصلا باورم نمیشه !!!‌انگار همین دیشب بود که تو فرودگاه امام خمینی با نزدیک ترین آدم هام خداحافظی کردم. نمی دونم چرا انقدر زمان زود میگذره !!! به قول یکی اینجا زمان برکت نداره !!!‌ سرت رو که تکون می دی ساعت شده ١٢ و کم کم دیگه باید بخوابی. شاید یه دلیل اش زندگی مستقلی باشه که هممون شروع کردیم. مجرد و متاهل هم نداره. همه و همه. دیگه اینجا همه چیزت با خودته. باید به خیلی چیزا فکر و توجه کنی.هم به دخلت باید توجه کنی هم به خرجت. به چک هایی که کشیدی. به درس های امروز و درس های فردا. به پروژه ات. به دل ات به سلامتی جسم و روح ات. به شکم ات.و ...  این میشه که ذهن ات رو خیلی چیزا پر می کنه. خوب این از خصوصیات زندگی مستقل ه. چیزی که شاید خیلی تو زندگی ام دنبالش بودم. فرق زندگی مستقل تو یه کشور دیگه با تو وطن خودت اینه که زندگی مستقل اینجا به معنای واقعی ه. یعنی واقعا مستقلی. دیگه هیچ پدر و مادری پیشت نیستن. چند روز پیش داشتم لباس هام رو با دست می شستم. یاد روزهای خوش زندگی انگلی توی ایرانم افتادم. همه کارات و بابا مامان بد بخت آدم انجام میدن ! باید حواست به شام و نهارات باشه به افطار و سحری ات باشه. وقتی ٢ بار غذات که می سوزه تازه می فهمی که چه قدر آدم نفهمی بودی که به مامانت غر می زدی !!! یا بهش می خندیدی !!! وقتی آدم مستقل زندگی می کنه (اونم به دور از خیلی چیزا و خیلی کسا) تازه قدر اون چیز ها و اون آدم ها رو می دونی... تازه می فهمی مادر یعنی چی ؟!؟!؟ بابا یعنی چی !!! اون موقع که می رفتی سر یخچال خونتون و یه سیب خوشکل بر می داشتی و بدون اینکه نیاز باشه بشوریش گاز می زدیش حالیت نبود که قبلا ٢ تا آدم به نام های بابا و مامان رفتن از وقتشون زدن برای شازده ی شاخ شمشاد میوه خریدن و آوردن شستن و خوب و بد هاش و سوا کردن و بد هاشو رو خودشون خوردن و خوب هاش رو می دن به تو. الان که خودت باید تک تک این کارا رو انجام بدی می فهمی که قبلا کجا بودی . یه جورایی یاد حرف خانم ناصری افتادم. اینکه می گفت خدا یه جورایی ما رو از دریای عشق و رفاه در آورد و انداختمون تو ساحل دنیا تا بفهمیم که قبلا کجا بودیم. و مطمئن هم هستم به هیچ راه دیگه ای نمی شد این رو درک کنم... بعضی وقت ها واقعا باید عزیز ترین آدم ها (و حتی عزیز ترین چیزهامون رو ) از دست بدیم (موقتا) تا قدرشون رو بدونیم.این شاید چیزی بود که من و غزاله ( غزاله رو دقیق نمی دونم ولی خودم رو مطمئنم) تو زمستون پارسال (۸۶) خیلی خوب چشیدیمش. شاید بشه گفت از دست دادن موقتی نعمت واسه خودش نعمتی ه لبخند

 این سفر هیچی که برام نداشته باشه ۴ تا غذا یاد گرفتم درست کنم نیشخند ما بقی حرف ها هم باشه واسه بعد

داش علی

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

درسته، تجربه خوبه. ولی آدم اگه خودشو بشناسه، میدونه چی براش خوبه. من که میدونم از نت بوک چه استفاده ای دارم، میرم دنبال اون چیزی که می خوام. ممکنه خیلی مارکای بهتر یا مدلای بالاتر هم باشه، ولی به کار من نمیاد. من طبق معیارهای خودم می خرم. کل بازار رو هم می گردم و می خرم. نه لزوماَ اینطوری که لمس کنم نوت بوک ها رو تا ببینم کدوم بهتره. اطلاعاتشونو در میارم از تو اینترنت، رینج انتخابم رو محدود می کنم و بعد میرم از نزدیک می بینمشون... زندگی هم همینه.

حامد

حالا باز بگو کامنت بذار[چشمک]

م.ز.پ

تو کی رفتی بی خبر بی معرفت؟!!!! [عصبانی]

یلدا

سلام...وقتی صحنه خداحافظی توی فرودگاه امام خمینی رو خوندم...بی اختیار یاد خودم افتادم... دم دروازه خداحافظی همان وقت که بلیط و پاسپورتت را هزار بار چک می کنی که جا نمانده باشد، همان وقت که توی هر گردش سرت یک چشم گریان می بینی، همان وقت همان جا صندوق دلت جا می ماند!! شاید روی کف پوش سرد فرودگاه، شاید توی آغوش مادرت، توی بغض پدر، توی نگاه خواهر که هر خل خل بازی از خودش در می آورد که تو خندان بروی!!! همان جا همان موقع می دانی و دانسته دلت را جا می گذاری!! انگار دلت هم جزو اضافه بار ها می شود!! انگار این شرط مهاجرت است! عین وجود ویزا!! اجباری است!! باید حایش بگذاری همین و بس!!! آن وقت قفسه سینه ات به جای دل با واژه تکراری دلتنگ پر می شود!!!

یلدا

من بی تقصیرم...حامد منو فریب داد...گولم زد و گفت بیام اینجا کامنت بگذارم[نیشخند]

آزاده

حالا اون چهار تا غذا چیه علی؟ شنیدم امشب زنگ زدی از مهران قیمه رو پرسیدی[نیشخند] عدس پلو رو هم چند روز پیش پرسیده بودی[نیشخند] دارم فکر می کنم بقیش چی می تونه باشه؟؟[سوال]

یلدا

سلام...والله ساناز حقگو رو از طریق یکی از دوستانم میشناسم و خودش رو مستقیم نمیشناسم. در مورد ارج گذاری به مقام همسرم هم خودم دقیقا به این نتیجه رسیدم [نیشخند] الان فقط و فقط من هستم و همسرم و خدا...

آزاده

چایی شیرین؟؟؟[تعجب] شوخی می کنی دیگه؟ با این حساب حتما بعدیش آب خوردنه[شوخی]

غزال

منم دقیقاَ ازش همین سوال رو پرسیدم (که اون 4 تا غذا چیه؟) [چشمک][خنده]

علیرضا

خوب علی آقای گل و گلاب! من همون علیرضا هستم که یه بار برات منحنی خارجه رفتن رو گفتم قبل از رفتن، امیدوارم که هوای غرب یاد دوستان را از سرتان نپرانده باشد هنوز، یادتان که آمد کدام علیرضا را میگویم؟ [چشمک] ببینم تا اینجا چقدر از منحنی که پیش‌بینی کرده بودم درست دراومده؟ کلا ما رو اینقدر بیخبر نذار از خودت علی پ.ن: پسر این روزهای اولش رو سفت بچسب که بعد همچی تکراری بشه برات اصلا دیگه فرق یه سال رو با سه سال و با ده سال از هم تشخیص ندی، یه باره سرت رو بلند میکنی که امروز چهار سال تموم هست که اینجام!