دوستی
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٧  

به نام او که هميشه هست

فکر تو عايق سرمای من است
فکر کردم به صميميت تو گرم شدم
خنده کن ‌؛ خنده که با خنده تو
آفتاب از ته دل می خندد...

شرم در چهره من داشت شقايق می کاشت
سفره انداخته بوديم و کنارش با هم
دوستی می خورديم

حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت
باز هم حرف بزن...

يا حق

غزال

کلمات کلیدی: