بدون تو هيچ هستم ..ندارم اميدی به فردا...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۸  

به نام او که می داند و دانسته نمی شود


و او بود که با دستان خود اطاق ام را به آسمان ها برد و روحی دوباره بر آن دميد تا که شايد...
و پنجره اطاقم را رو به آسمان ها باز کرد تا که شايد...
و آن زمان ها بود که قبله ام کعبه نبود ..آسمان بود و رو به سوی خود او سجده می کردم...
که آن زمان ها بود محراب ام دل او بود آن زمان ها بود که صدای ذکر اش را از نفس ام
می شنيدم و عطر اطاقم بوی آسمان را می داد...
حيف ..که تازه در اين زمان همه آنها را فهميدم...
و حال آسمان کجاست؟ ...چرا اطاقم پنجره ای ندارد؟و اکنون کعبه ای هم پيدا نمی کنم
چه رسد خود اش را...سال های سال است به دنبال محرابی از جنس نور می گردم...
ولی افسوس که همان محراب خاکی قديمي هم از دست دادم...!!!!

کلمات کلیدی: