و اکنون پسر راضی از اين اجبار...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۳  

به نام او که هميشه هست


اول ۱ مطلبی رو عرض کنم ...که نگران غزال نباشيد....اگه ميبينين يه چند روزي ه كه متن
نمي ذاره به اين خاطر ه كه كامپيوتر اش يه چند روزي ه خرابه...
كامپوترش در دست تعمير است...كارگران مشغول كار اند...
پسرك مي گفت غلط كردم , دفعه آخرم بود ,ببخشيد , پدر گفت ساكت ساكت شو
پسرك گريه مي كرد زجه ميزد اشك هاي كودكانه اش سيل وار از چشم و صورت كوچك اش ريزان بود
دست هاي پدر بالا رفت پسرك چشمان خود را بست ..مي ترسيد مثل بيد تو چله زمستون مي لرزيد
در ذهن اش دست پدر را تصور مي كرد كه مي خواهد بر گونه هاي خيس اش بنشيند
با چشماني بسته و به هم فشرده مي گريست پدر, تبر ادب,دست خود را هي بالا و بالا تر مي برد دلش نمي آمد بزند
ولي مجبور بود …مجبور. پدر چشمان مهربان خود را بست تا هرگز آن صحنه را كه اصلا به اراده خويش نبود
را در طول عمر خود نبيند…دلش نمي آمد . پسرك دست خود را به صورت اش نزديك كرد صورت اش را بر مي گرداند
پدر زير چشمي اشك هاي پسر رابراي آخرين بار مي ديد.. مي دانست كه اگر بزند ديگر جايي براي اشك ها روي
صورت اش نمي ماند و…
پدر فرياد زد..دست ات رو بنداز..
پسرك مي گفت غلط كردم …ببخشيد…نفهميدم دفعه آخرم بود غلط كردم تو رو به خدا نزن..
ولي پدر ناچار بود به زدن…پدر مجبور بــــــــــــود …
پدر چشمان خود را بست و محكم دست هاي بالا برده ي خود را بر صورت لطيف پسرك نشاند
دست هاي محبت خود را بر دل نازك پسرك نواخت بي آنكه پسر چيزي از محبت پدر حس كند
پدر چشمان خود را بست و محكم دست هاي بالا برده ي خود را بر صورت لطيف پسرك نشاند…تا تصورات پسر به حقيقت نشيند پسرك درد واقعي كتك را كه تا لحظاتي پيش هزاران بار در ذهن خود مرور كرده بود, حالا مي چشيد.
پدر بلا فاصله پسرك را در آغوش گرفت پسرك پدر را در خود مي فشرد از ترس مي فشرد…پدر را با تمام وجود در
آغوش گرفته بود….مي گريست . اين گريه گريه شادي بود گريه لطف گريه تشكر…پدر پسرك را بوسه اي زد
دستي بر سرش كشيد همان دستي كه تا لحظه اي پيش در ذهن پسرك همچون غول آدم خواري ,همچون پتكي ذهن
پسرك را مي خراشيد , اين بار اين دست دست مهر بود دست نوازش دست مادرانه دست خواهرانه
انگار خداوند بر سر پسرك دست مي كشيد
پدر مجبور بود بزند و پسر غافل از اين اجبار…




کلمات کلیدی: