شرمنده ايم...
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٥  

به نام او که هميشه هست


بازم خدا ما رو شرمنده فرمودند..البته ما شرمنده خدايي خدا هستيم آ.. از همون ازل..اصلآ ما رو شرمنده خودش به دنيا آورد…
عرض شود كه…
ساعت 6:10 بود كه بابا من و واسه نماز صبح بيدار كرد و نمازمون رو خونديم و مثل هميشه
من رفت پا كامپيوتر و بابا رفت تو رخت خواب…در مورد نماز عيد فطر هم چيزي به من نگفت
آخه سالاي قبل مثلآ قبل از اينكه بره بخوابه از من مي پرسيد كه نماز ميام يا نه؟؟
يا مثلآ مي گفت من رو ساعت 7 بيدار كن بريم نماز …ولي امسال بدون هيچ حرفي صاف رفت خوابيد
من هم نماز عيد فطر رو خيلي خيلي دوست دارم …كارم با كامپيوتر تموم شد رفتم كه درس بخونم ولي نمي شد
فكرم خيلي مشغول بود حواسم جمع نمي شد همش به فكر نماز عيد بودم…
همش شعار هاي مردم تو ذهن ام مي گذشت همش دعاي وسط نماز از جلو چشام رد
مي شد
خلاصه من هم فكر مي كردم بابام به خاطر سرما نمي خواست بره نماز ولي من مي خواستم برم ولي تنهايي اصلا حس اش نبود تنبلي ام مي يومد…شيطون هي تو گوش ام مي خوند…
هـــــــــي مي گفت اي بابا اين نماز كه واجب نيست هوا هم كه سرده خونه به اين گرمي رو مي خواي ول كني كجا بري تو اين سرما…بري نماز مستحبي بخوني…اونم با اون دعا دست طولاني اش؟؟؟؟
بد جور دل شوره گرفته بودم هي مي خواستم پاشم تنهايي برم هي اين شيطون دست اش رو مي ذاشت رو شونه هام و نمي ذاشت پا شم… خلاصه غرق در اين ها بودم كه يه دفعه بابا در اتاق رو باز كرد و بهم گفت :
پســــــــــــــــر چرا بيدارم نكردي بريم نماز اي بابا ساعت چنده؟؟ واي اصلآ باورم نمي شد...
مي خواستم گريه كنم از خوشحالي.
گفتم 7:30 بابا گفت واي دير شد ..آخه سالاي قبل ساعت 7:30 نماز رو شروع مي كردن(قابل توجه: ما نماز عيد رو هر سال ميريم مسجد نظام مآفي (مصلي نميريم)) بعدش سريع وضو گرفتيم و حاضر شديم كه بريم و رفتيم…واي خـــــــــــدا داري چكار مي كني با ما؟؟؟ نماز هنوز شروع نشده بود…(خدايا شكرت!!!) اين هم از عيدي خدا ...بهترين عيدي رو تو به من دادي...
اقا عجب نمازي شد...
اخه اين يه بار 2 بار كه نيست.
تو همين ماه رمضوني خدا چند بار ديگه هم مارو شرمنده كرده…
مثلآ 3 شب پيش من بعد از افطار رفتم درس بخونم ….ولي خيلي خسته بيدم(بَرَره اي!!!) يه كم درس خوندم بعد خواستم يه چرتي بزنم و پاشم درس بخونم…آقا ما هم از اون هايي هستيم كه اگه بخوابم ديگه هيچ چيز نمي تونه من و بيدار كنه( جز يه نفر …الان مي فهمي كيه…) آخه تو اتاق ام خوابيده بيدم…يعني جايي كه هيچ سر و صدايي نيست كه من به خاطر اون سر و صدا بيدار شم…
تا اينكه يه دفعه ساعت 11شب از خواب پا شدم…دور و برم و نگاه كردم يه دفعه يادم افتاد كه
اي دل غافل نماز م رو نخوندم…
خـــــــــــــــــــدا تو از دست ما چه ها كه نمي كشي…بابا چقدر صبر داري آخه چقدر چقدر...شرمنده ام.
بي خيال ...
ولي خودمونيم آ يه 180 درجه اگه برگرديم و عقب مون رو نگاه كنيم ميبينيم اين ماه رومضوني هم مثه يه چشم به هم زدن بود مثه يه خواب نيم روزي… كه يه دفعه از خواب پا ميشي و مي بيني كه… كلي از كارات مونده و هيچ كاري نكردي…امان از اين دل غافل…
شايد ..شايد كه نه حتمآ خدا الان داره ما رو شرمنده مي كنه و ميگه:
پسرم عيدت مبارك باشه…گواري وجودت باشد اين عيد و اين ماه…

و در آخر مبارك باشد اين عيد بر همگان.


کلمات کلیدی: