بيداري دل چنين مخوابان...
ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٢  

به نام او که هميشه هست


اين ماشين كنترلي ها هستن…خوب..بگو خوب…كه پسر بچه ها با اونا بازي مي كنن خوب…بگو خوب
انسان مثه اين ماشين ه و خــــــــــــــــــدا مثه اون پسره(نعوذ بالله).
ديدي بعضي مو قع ها اين ماشين اسباب بازي ه درست كار نمي كنه!!!اعصاب پسر بچه خرد مي شه!!!
هي بچه بالا و پايين مي پره هي با اعصاب خرداش اين دكمه هاي بيگناه كنترل رو با تمام وجودش فشار مي ده… هي ميگه برو اون ور نه نه نه بيا اين ور از اون ور نرو مي خوري به
ديوار از اون ور بري لاي فرش گير مي كني…ولي ماشين كار خودش رو مي كنه …
بچه گريه مي افته اه از دست اين اسباب بازي ها …كاشكي بهتر مي ساختن شون!!! اه…
شايد باتري اش ضعيف شده …چه مي دونم …يا سيم اش اتصالي كرده و يا قطع شده و ماشين ديگه ارتباطي به كنترل نداره ديگه به كنترل وصل نيست ديگه به هسته اصلي وصل
نيست … هيج پل ارتباطي بين كنترل و ماشين وجود نداره…
هيچ پيامي از كنترل به ماشين فرستاده نمي شه يا اينكه فرستاده مي شه و ماشين
دريافت نمي كنه…
پسر خيلي سعي مي كنه كه ماشين رو هدايت كنه ولي فايده نداره آخر كنترل را انقدر به راست يا چپ ميكشه تا ماشين با كمك سيم كنترل اش به راست يا چپ بره…به زور …
به زور…!!!!
بعضي موقع ها كه ماشين ديگه كار نمي كنه و پسر مي خواد ماشين عقب بياد …سيم كنترل رو عقب مي كشه تا ماشين عقب بياد اينجاست كه سيم ميشه طناب!!!!
ديدي بعضي مو قع ها اين ماشين حرف كنترل رو گوش نمي كنه و همين طور به راه خودش ادامه ميده
هي بچه گريه مي كنه هي گريه ميكنه و با تمام وجود از ماشين مي خواد كه از اين ور نره از اون ور بره از اين ور بري مي خوري به ديوار …نه نرو نه..نه…نروووووووو…و
بلاخره ماشين به ديوار مي خورد.
اين بار گران تو مفت مفروش..بيداري دل چنين مخوابان سخت آمده است مبخش آسان…
در ميكده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني…





کلمات کلیدی: