ترسم از اين رو تن ات غبار آه ام بمونه...
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٠  

به نام او که هميشه هست



مي ترسم…
مي ترسم دوست داشتن ام از جنس اون دوست داشتني هايي باشه كه با گذشت عمر
كم رنگ ميشن
شايد دوست داشتنم يه جور تازگي باشه كه خدا نكنه شايد يه تجربه جديد تو زندگي ام باشه
كه خدا نكنه نمي دونم
نمي دونم چه كار كنم از آينده بي خبرم
از آينده مي ترسم
مي ترسم…
مي ترسم اين دوستي از اون دوستي هايي نباشه كه كه با گذر زمان و
با سفيدي موهاي كم رنگ شه
شايد پر رنگ و پر رنگ تر شه و مجبور شم…مجبور شم با اين دوستي خداحافظي كنم
كه بدرقه اين دوستي بس كار سختي است …
خدا يا كمك ام كن من از پايان مي ترسم و مي ترسيدم ولي آغاز كردم
خدايا كمك كن رنگ ثابتي داشته باشد اين دوستي…
نه پر رنگ بشه كه نشه كم رنگ اش كرد
و نه كم رنگ شه كه بريم جز بي وفايان سرزمين عاشقان
چرا انقدر احساساتي ام من؟
شايد خدا اون رو خيلي دوست داشته و البته دارد
كه گير يه آدم احساستي انداخت اش تاترك اون برا سخت باشه .
چه مي دونم …
مي خوام امانتي “دل” را كه به من داده بودي را به تو برگردانم كه تو بهتر از من مواظب آن هستي
هر كاري مي خواهي كني هر راهي كه مي خواي سر راهم قرار بدي بده ولي مواظب باش دل بلورين ام
يه وقت از دست ات نيفته و بشكنه (كه دل شكستن هنر نيست…).
به اميد تو و به عشق تو مي خوام رنگ ثابتي به اين دوستي دهم .


کلمات کلیدی: