آرامش
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۸  

به نام او که هميشه هست


ديروز رفتيم پيش خانوم ناصري . همون كسي كه منو از خواب بيدار كرد.همون كه منو زنده كرد.
توي دانشگاه الزهرا كلاس داشت.دانشكدة الهيات.الآن دانشجوي دورة دكتراي عرفان و
اديان توي اون دانشكده س.تازه شاگرد ممتاز هم بود.اسمش رو روي برد زده بودند.كلي ذوق كرديم.كلي از مشكلاتمون رو حل كرد.يعني مشكل كه نه..درگيري ذهني.
خيلي آروم شدم.خييييييلي آروم و شاد.از اين كه دارم راه درستي رو مي رم.
از اين كه ديگه به جايي رسيدم كه خانوم ناصري هنوز جمله ش رو كامل نكرده...من كاملش مي كنم.تا ساعت 5/2 چهار نفر بوديم.من و نوشين و پريسا و خانوم ناصري.
اما نوشين و پريسا رفتند و من موندم و يه دل دريا حرف نگفته و كي بهتر از خانوم ناصري كه به حرفام گوش بده؟
خلاصه كه خيلي سبك شدم.مغزم كه بر اثر درگيري هاي ذهني و فكري داغ كرده بود...انگار يه پاتيل آب يخ ريختند روش و خنك خنك شد.
خدايا شكرت كه چنين شخصي رو پيش پام قرار دادي.
شكرت كه از همه عناصر طبيعت براي حرف زدن با من استفاده مي كني.


يا حق

غزال


کلمات کلیدی: