باز هم...دل و درد(دردودل)
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱  

به نام او که هميشه هست



من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم ، كشتم
من بهار عشق را ديدم......
ولي باور نكردم.
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبروقرارم رفت
بهارم رفت...
عشقم مرد....
يارم رفت...


غزال


کلمات کلیدی: