کو چه های گربه نشين ...!!!!
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٦  

به نام او كه هميشه هست


كوچه تاريك و سوت و كور چراغ ها خاموش وپر از چال ه چول ه, گربه ها در كمين, همه خواب…
دخترك ترسان و هراسان مي دويد و مي گريخت .
در كوچه اي بس تنگ و تاريك قدم هايش بلند و دست ها كشيده نفس نفس زنان روشنايي

انتهاي كوچه آرزويش بود دوان دوان ديگر رنگي در صورت نداشت همين طور به من نزديك
و نزديك تر مي شد و هر چه نزديك تر مي شد… عرق اش ريزان تر!! , قلب اش پر تپش تر
ترس اش بيشتر , پاهايش سست تر … قدم هايش كم كم كوتاه مي شد ولي سعي
مي كرد سريعتر از كنارم عبور كند …عبور نه فرار كند… بسيار ترسيده بود خيلي سعي مي كرد به من نگاه نكنه …
به سرعت از كنارم دويد و رد شد……
و نه من عقب امُ نگاه كردم و نه فكر كنم او
فكر مي كنم اونم پشت سر اشُ هم نگاه نكرد
ولي هر چه از من دور تر مي شد تاريكي كوچه 2 چندان مي شد و نور از او دورتر و دورتر
شايد مي خواست برگردد و من رو نگاهي كند و بد جوري ترسيده بود
ترسيد برگردد و من را نيابد
و بي آنكه لحظه اي از دويدن دست كشد, به راه خود ادامه داد
گربه هاي گرگ گونه بد جوري زوزه مي كشيدند… چاله ها صداي سگ مي دادند…
دلشوره اي دارم…
آيا تا كنون به انتهاي راه رسيده است يا نه؟؟؟



کلمات کلیدی: