من بودم و من...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٤  

به نام او که هميشه هست


می دونم زياد نوشتم آخه دست ه خودم نبود از بس كه دلم پره همين جور مي ريخت بيرون
ولي بد هم نشد چون زياد ه شما حوسله نمي كنين بخونين و آبروي من هم كمتر ميره
و شرمنده نمي شم!!!!!!
مترسکی بودم د رمزرعه خدا از جان و دل از باغ و مزرعه اش همچون سربازه کهنه کاری حافظت می کردم
درختان هر سال پر ميوه تر ميوه هايش شيرين تر گواراتر مزرعه عريض تر عرض اش
طويل تر طول اش بلند تر بلندا يش مرتفع ترارتفاع اش عظيم تر عظمتش مهربان تر


مهرباني اش عزيز تر عزت اش دل نشين تر دل نشينی اش شاداب تر شادابی اش ظريف تر

ظرافت اش مزيين تر زينت اش به سادگی اش بود به هيجانش...
مترسکی بودم که فرشتگان مقرب اش مرا محافظانی بود آنقدر دوست داشتنی بودم ...
عزيز بودم..

انگار فقط من بودم و من نه حتی من بودم او ... من بودم و من!!!


تا صاعقه مرا آسيبی نباشد شيطانی مرا همبازی نباشد پليدی را کاری نباشد با من تا يک رنگ باشم ...
تا مزرعه اش... باغ دلم آتش نگيرد گناهی نکم حواسم پرت نشود غافل نشوم ظالم نروم
کاذب ندوم فريب نخورم و غرق در او غرق شده هيچ دريايی نشوم
مترسکی بودم در دل خود و شياطين به سان کلاغ های زمينی از من هراسی داشتند ولی؟؟؟؟؟
تا که...
هر نی شمع مزار خويش شد...
و ...
هر نی شمع مزار خويش شد...
چونکه ...
هر نی شمع مزار خويش شد...
آتشی بر پا کرديم گفتند نکن سخت خاموش می شود مواظب نبودم که کجا بر پا داشتم مراقب نبوديم...
کار خود را کرديم و آتش بی وفايی چون آب سرد بيداری دل را خاموش کرد خواباند
معرفت.. يک رنگی...صداقت...وفا...شجاعت...هم دلی...صفا صميميت شرط دوستی بود و است
حال سوختن شرط دوستی ها بشد....!!!!!!!!!!!!
تا که آتش همه بدنم را سوزاند جسمی نداشتم فقط روح باقی ماند..روحی پاک و زيبا ولی حيران و سرگردان...
از اين سو به اون سو نه پوششی نه محافظی نه لباسی نه بدنی نه ظاهری...
کم کم آلودگی ها بر روح ام نشستند و زشتی ها خيمه زدند و ما هم گرد گيری
نمی کرديم گناه غالب گشت غفلت پيروز وفا تيره شد...روح کدر...زمخت و سياه ترين سياهی...
کلاغ ها بر روح ام لانه زدند روح ام بر باد رفت...به دنبال جسمی برای روح ام گشتم بدنی را
لازم بودتا که زيبا ترين جسم را پيدا کرديم جسمی تازه و لطيف و عام فريب ظاهرش زيبا ...


چه فايده که باطن اش و داخل اش روحی کثيف و مرده چادر زده بود آن بدن را به روح خود پوشاندم...!!!!


راضی نيستم ناچاريم ای مردم روح ام را ببينيد ظاهرم زيباست
باطن ام...
روح ام...
و وجدانم ...همه بی وجدان شدند...
نامرد ام کمک ام کنيد ای کاش جسم سياه ی روح ام را جذب خود می کرد...کمکی کنيد



کلمات کلیدی: