تقدس
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/٢٢  

به نام او که هميشه هست


ديروز بعد از دو ماه يكي رو ديدم...دقيقاً دو ماه.دوباره قلبم درد گرفت.پاهام سست شد.باهاش دست دادم.نخواستم ببوسمش،اما اون منو جلو كشيدوبوسيدم.انگار قلبم رو چلوندن.
ازم پرسيد ما رو نمي بيني خوش مي گذره؟دلم لرزيد.بغض اومد تو گلوم.به قول هايده :" بي تو بودن رو براي با تو بودن دوست دارم..."
كمتر از يك دقيقه با هم حرف زديم.هيچي نگفتم.فقط سكوت كردم تا صداي اونو بيشتر بشنوم.
فقط با سر جوابش رو مي دادم.صدام در نمي اومد.سعي مي كردم لبخند بزنم.
جالبه،آدمايي كه برام مقدسند رو نبينم بهتره.چون بعدش تا چند روز بغض تو گلومه.
به قول مهران:بعضي ها هستند كه آدم هر چي ببيندشون بيشتر دلش براشون تنگ مي شه.هر چي حرف بزني باهاشون،باز يه چيزي تو دلته كه نگفتي بهشون...همه حرفا كه آخه گفتني نيست.
دقيقاً مي دونم كه تك تك رفتارهاش چه دليلي داره...برا همينه كه هنوزم برام مقدسه.
اون ته تهاي برخورد سردش يه قلب گرم هست...خيلي گرم


ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه يا روي شيشة چشات غبار آهم بمونه
تو پاك و ساده مثل خواب،حتي با بوسه مي شكني مثل همه آرزوهام تجسم خواب مني

غزال




کلمات کلیدی: