گذر زمان ....
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

به نام خدا

جای همگی (‌به خصوص خانواده ام ، مهدخت و امیر و محیا ، بابا مامانم ، غزاله و مجید ، حمزه و رضا و مژده و ... ) خالی آخر هفته رفته بودیم اشویل (Asheville) (در واقع رفتیم بون (Boone)) شهری تو خود North Carolina که با رالی 3-4 ساعت فاصله است. اصلا باورم نمی شد که جور شد و من هم رفتنی شدم. دیگه کم کم باورم شده بود که من مونده بودم و یه آخر هفته ی تنها تو رالی (Raleigh) ناراحت اولا که خیلی خوش گذشت و دوما جای بسییییییار زیبایی بود. می تونم بگم رویایی ... مناظری و رو می دیدیم که فقط تو کارت پوستال ها تا به امروز می تونستم دنبالشون بگردم ولی الان از نزدیک دیدم !!!

 

 

بگذریم ....

یه مدتی ه این کتابی که الهام شب اومدنم به آمریکا بهم داد به عتوان یادگاری و این که در هواپیما بخونم تا کپک نزنم، داره سرم رو گرم می کنه. امروز داشتم تو اتوبوس می خوندمش ... خیلی باحال ه. مجموعه ای از کاریکاتور های 40 چراغ ه (ساندویچ). یاد اون روزی افتادم که تو خونه غزاله اینا داشتیم با هم کتاب ابراهیم نبوی رو می خوندیم و قه قه می خندیدیم (در حد روده بر نیشخند) و اون طرف تر مامان غزال و یاسمین (خواهر غزاله) داشتن برای عروسی ه سینا لباس می دوختن .... و الان اون لباس دوخته شده و اون عروسی هم گذشت و همه ی اون روزها گذشتن و من الان اینجا هستم ... قرار بود به هیچ چیز فکر نکنیم و تنها صبر کنیم (من و غزال). همش می گفتیم باید تو عمل انجام شده قرار بگیریم .. اینجوری نمیشه که هی فکر کنیم که چی می خواد بشه .... حالا تو عمل انجام شده قرار داریم.

به راستی چه سریع می گذره !!! می گن اگه با سرعتی بالاتر از سرعت نور حرکت کنی می تونی در زمان به عقب برگردی ( درست می گم دیگه نه ؟!؟! )

داش علی


کلمات کلیدی: