آغاز
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٦  

به نام او که هميشه هست

نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد
پريروز ساعت ۶ اين طورا بود كه از تلويزيون دادش.لامذهبا عجب كليپي ساختند.
مخصوصاً با اون تيكة اولش(با صداي اذان اصفهاني).معركه ست.
من نشسته بودم پشت ميز و داشتم ناهار مي خوردم(تو دانشگاه ناهار نخورده بودم)...وخواهر كوچكترم بيتا داشت اشكال درسيش رو رفع مي كرد و من هم با هيجان جوابش رو مي دادم كه اين كليپ شروع شد.
تازه صداش كم بود.ولي از اون جايي كه من صداي عصار رو از فلان فاصله و با فلان فركانس تشخيص مي دم،صداشو بلند كردم.
اولش هي جلوي خودم رو گرفتم كه جلو بيتا نه...ولي امان از اين دل...رودربايستي نداره...
اشكام ديگه نتونستن نريزن...مامان هم که تازه تلفنش تموم شده بود اومد منو بغل کرد و هی
گفت:خوب مادر جان!تو که اين طوری هستی خوب چرا نماز نمی خونی؟بهت آرامش ميده ها...
من هم که مخلوط بغض و اشک مانع حرف زدنم می شد تا يک ساعت فقط سکوت بود و گريه که می آمد...
آخه می دونی! تو اين دو هفته همش دارم نشونه می بينم(به قول آقا پا‌ئولو)و به قول بچه ها گفتني با ديدن هر کدوم از اونا مو به تنم سيخ می شه.اين كه ديگه آخريش بود...خوب من هم مگه دلم چقدر تحمل داره؟
از ديروز كه دوشنبه بود شروع كردم.اوليش رو تو دانشگاه خوندم.آخه كلي از نشانه ها از اونجا نشأت مي گرفت.خلاصه كه بعد از دو سال تموم،بالاخره...
آن كس كه رخش بيند،پاداش نخواهد هيچ ... بي او به بهشت اندر،يك لحظه نپايد بيش

غزال

کلمات کلیدی: