ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥  

به نام خدا

از روی تقویم بیشتر از ١ ماه ه که اینجام (آمریکا) ولی اصلا باورم نمیشه !!!‌انگار همین دیشب بود که تو فرودگاه امام خمینی با نزدیک ترین آدم هام خداحافظی کردم. نمی دونم چرا انقدر زمان زود میگذره !!! به قول یکی اینجا زمان برکت نداره !!!‌ سرت رو که تکون می دی ساعت شده ١٢ و کم کم دیگه باید بخوابی. شاید یه دلیل اش زندگی مستقلی باشه که هممون شروع کردیم. مجرد و متاهل هم نداره. همه و همه. دیگه اینجا همه چیزت با خودته. باید به خیلی چیزا فکر و توجه کنی.هم به دخلت باید توجه کنی هم به خرجت. به چک هایی که کشیدی. به درس های امروز و درس های فردا. به پروژه ات. به دل ات به سلامتی جسم و روح ات. به شکم ات.و ...  این میشه که ذهن ات رو خیلی چیزا پر می کنه. خوب این از خصوصیات زندگی مستقل ه. چیزی که شاید خیلی تو زندگی ام دنبالش بودم. فرق زندگی مستقل تو یه کشور دیگه با تو وطن خودت اینه که زندگی مستقل اینجا به معنای واقعی ه. یعنی واقعا مستقلی. دیگه هیچ پدر و مادری پیشت نیستن. چند روز پیش داشتم لباس هام رو با دست می شستم. یاد روزهای خوش زندگی انگلی توی ایرانم افتادم. همه کارات و بابا مامان بد بخت آدم انجام میدن ! باید حواست به شام و نهارات باشه به افطار و سحری ات باشه. وقتی ٢ بار غذات که می سوزه تازه می فهمی که چه قدر آدم نفهمی بودی که به مامانت غر می زدی !!! یا بهش می خندیدی !!! وقتی آدم مستقل زندگی می کنه (اونم به دور از خیلی چیزا و خیلی کسا) تازه قدر اون چیز ها و اون آدم ها رو می دونی... تازه می فهمی مادر یعنی چی ؟!؟!؟ بابا یعنی چی !!! اون موقع که می رفتی سر یخچال خونتون و یه سیب خوشکل بر می داشتی و بدون اینکه نیاز باشه بشوریش گاز می زدیش حالیت نبود که قبلا ٢ تا آدم به نام های بابا و مامان رفتن از وقتشون زدن برای شازده ی شاخ شمشاد میوه خریدن و آوردن شستن و خوب و بد هاش و سوا کردن و بد هاشو رو خودشون خوردن و خوب هاش رو می دن به تو. الان که خودت باید تک تک این کارا رو انجام بدی می فهمی که قبلا کجا بودی . یه جورایی یاد حرف خانم ناصری افتادم. اینکه می گفت خدا یه جورایی ما رو از دریای عشق و رفاه در آورد و انداختمون تو ساحل دنیا تا بفهمیم که قبلا کجا بودیم. و مطمئن هم هستم به هیچ راه دیگه ای نمی شد این رو درک کنم... بعضی وقت ها واقعا باید عزیز ترین آدم ها (و حتی عزیز ترین چیزهامون رو ) از دست بدیم (موقتا) تا قدرشون رو بدونیم.این شاید چیزی بود که من و غزاله ( غزاله رو دقیق نمی دونم ولی خودم رو مطمئنم) تو زمستون پارسال (۸۶) خیلی خوب چشیدیمش. شاید بشه گفت از دست دادن موقتی نعمت واسه خودش نعمتی ه لبخند

 این سفر هیچی که برام نداشته باشه ۴ تا غذا یاد گرفتم درست کنم نیشخند ما بقی حرف ها هم باشه واسه بعد

داش علی


کلمات کلیدی: