حس مسخره !
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧  

به نام خدا

نمی دانم از چه بنویسم. از وضع خود یا بخت خود ؟! از حال و احوالم یا از آینده ی تار ام ؟! نمی دانم این چه حسی ست. یک جورهایی احساس می کنم درون یک رحم ام. انگار می خواهم همین روز ها به دنیا آیم. یک دنیای جدید. زندگی جدید. خیلی دلشوره دارم. نمی دانم آیا این همه دلشوره را برای قدم نهادم به این دنیای خاکی هم با خود کشیده ام یا نه ؟! گاهی وقت ها آرزو می کنم کاش مرا سقط کرده بودند. گاه فکر می کنم هنوز هم برای این کار دیر نشده است. شعار لا افراط لا تفریط را همواره ذکر شب و روز خود گزیده ام. حال در ادامه این حرف می گویم سنگ دل باش. بی عاطفه گی هم بد نیست. حتی لازم است. بعضا برای رهایی از این همه فشار جورواجور، برای این که نترکی، باید سنگ دل باشی. دلت واسه هیچ چیز و هیچ کس تنگ نشود. ولی لامسسسسسب مگر میشود. مگر دل آدم به این حرف ها گوش اش بده کار است!!! پس ناچارانه ذکر ام را عوض خواهم کرد. آیا این حس را تمام کسانی که کوچ کردند یا بهتر است بگویم می خواهند کنند، هم داشته اند!؟ پس چرا صدایی از آنها بر نمی آید؟! هم درد سیری چند؟!؟!؟! ای کاش برای رفتن اجبار در کار بود نه علاقه و اختیار. کاش کوچ کردن را اجباری بود.

کاش کمی بزرگ تر بودم. پخته تر. ریشه دار تر. با خود می گویم چنین سفری برایم لازم است. تا پخته تر شوم. هزاران ریشه در خاک شوم. قبل از اینکه بمیرم، بمیرم.

روز های از پی هم می گذرند، بی آنکه بدانم چند روز دیگر تا آخر این 9 ماه زندگی در رحم ام وقت دارم. بی آنکه بدانم در کجای این تاریخ تاریک بشری سیر می کنم. عجب حس غریبی است. تا به حال تجربه اش نکرده بودم. گویی می خواهند تا چند روز دیگر مرا اعدام کنند. نه با تیر خلاص که با طناب. اگر احوال الانم این گونه است به پای چوبه دار رسم چه خواهم گفت ؟!؟! به راستی تنها، علاقه وافرم به تجربه کردن است که تا به امروز مرا سر پا نگاه داشته است. مسخره است نه ! تجربه اعدام شدن ؟!؟ وشاید اعدام کردن. قتل نفس. بس مزحک.

تجربه - تجربه- تجربه - حقیقتا این تجارب را برای که دارم ذخیره می سازم ؟ فرزندانم ؟! فرزندان نداشته ام ؟! آیا آنها تجارب مرا قبول خواهند کرد ؟! اصلا گوش خواهند داد ؟ مقبولیت پیش کششان ! برای که ؟ برای چه ؟! شاید .... ول اش کن، می خواستم بگویم شاید فرزن... نه نه اصلا ول اش کن.

گاه تصور زندگی در غرب و غربت برایم مثل شب های سرد جنگل گنگ و طاقت فرساست و گاه برایم مثل صبح جنگل عاشقانه، زیبا و البته هیجان انگیز.

ترس - ترس - ترس - ترس از مرگ و بی خبری از آن دنیا. ترس از عدم آگاهی از آینده.

آینده- آینده- آینده - آینده ای که امروز تلاش می کنیم آن را بسازیم.

بسازیم- بسازیم - بسازیم- یک بار هم که شده دنیا با ما بسازد. (کی با ما راه میایی جوووون مادرت)

آری شاید تنها دوای این درد رفتن باشد. به کجا نمی دانم. شاید آن دنیا. شاید آن ور دنیا. درگیر زندگی جدید شدن. بالاجبار. به اجبار درگیر شدن، شاید به تمامی چرا هایم پاسخی محکم دهد. شاید روزی تمام درد ها به پایان رسد.

شاید من دوباره متولد شوم.

 

پ.ن1: می تونی با این لغت ها یه جمله بسازی؟ به بهترین جمله به قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد:

من، واقعا، باید، چه، کار، کنم، ؟، شاید، تنها، کاری، که، نباید، کنم، تکرار، همین، سوال، باشد.

پ.ن2: کمی سبک تر شدم. خوشحالم.

 

داش علی


کلمات کلیدی: