ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳  

به نام خدا

یه مدتی ه که یه ذره دوباره به هم ریخته ام. یعنی به هم ام ریختوندن ! من نمی دونم که واسه ادامه تحصیلم در خارج از ایران چه کسسسسسسسسسسسساییی رو که نباید راضی کنم:
اول از همه خدا رو. بعدش خودم رو . غزاله رو . بعد دوباره خودم رو . بعد پدر و مادرم رو ... خواهر هام رو. بعد دوباره خودم رو. بعدش چک کنم ببینم غزال چطوره ! ناراضی . بعد مجدد اوضاع رو توضیح می دم بهش. قانع میشه. هنوز این وسط از خدا اطمینان نداری که راضی ه یا نه ! محض اطمینان دوباره خدا رو توجیه می کنی. بعد پدر مادر غزاله رو . بعد دوستات رو !!! خوشحال و خندون از اینکه خوب دیگه همه راضی شدن میبینی خودت ناراضی ی !‌ دیگران دلداریت می دن. جون تازه میگیری. خوشحال و با انرژی ادامه کارات رو انجام میدی. چیزی نمی گذره که همون هایی که راضی ات کردن خودشون وا دادن !!! دوباره روز از نو روزی از نو !!!! این وسط بابات یه حرفی میزنه که پیش خودت می گی باباااااا !!! تو دیگه چرا !!! به خدا ادامه تحصیل در خارج کار ساده ای نیست !‌ همین جوریش تصمصم گیری سختی ه تو زندگی ! ۴ سال به دور از همه چیز و همه کس باید زندگی کنی . فقط با خاطراتشون زنده ای !  عوض اینکه بهت دلداری بدن بهت انرژی بدن تشویقت کنن !!! انرژی ات رو تخلیه می کنن.
مگه من چقدر نفس دارم ؟!؟! مگه من آدمی زاد نیستم  مگه من چند تا جوون دارم ؟!؟!
همه ما ها می دونیم که در نهایت هیچ کس به فکر آدم نیست جز پدر مادر آدم. هیچ کس پیشتیبان آدم نیست جز پدر مادر آدم. حالا تصور کن ستون های دلت زیر پاتو خالی کنن ( به هر دلیلی .... ) چه احساس تنهایی بهت دست میده ؟!؟!؟ دوست داری هق هق کنی.


پ.ن: تازه بماند که این وسط (وسط پروسه ی اپلای کردن) چه کسای دیگه ای رو باید راضی کنی که برات ریکام (توصیه نامه) بدن . اون استاد خارجی رو مخ بزنی و راضی اش کنی !!! اون کسی که تو سفارت داره ازت مصاحبه می کنه و هزاران موجود ۱ سر و ۲ پای دیگه !!!! که همه اینها در برابر موارد بالا کوچیک به حساب میان.

داش علی


کلمات کلیدی: