سعادت
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠  

به نام خدا



۱۷-۱۸ سالی میشه که خونمون نزدیکای شهرزیبا ست و هزاران بار از جلوی در کانون اصلاح و تربیت رد شدم و هر بار دوست داشتم بدونم اون تو چه خبره ؟! کیا اونجان ؟! چند نفر اونجان ؟! اصلا مگه بچه ها هم گناه می کنن ؟! اصلا اینا گناه کارن ؟! اینا چوب ه چه چیزی رو دارن تو زندگی شون می خورن ؟! اصلا چوب می خورن ؟! اصلا ما خبر از حال اونا داریم ؟! مگه بچه ها چه غم و غصه ای دارن که مجبور به خلاف می شن ؟! بله تکرار می کنم مجبور ..... نمی دونم به کی باید فحش داد ! به عالم یا به آدم های توش !‌نمی دونم. بگذریم.
۵ شنبه بالاخره این افتخار و سعادت نصیب ما شد که یه بار بریم و برنامه این جمعیت امام علی رو ببینیم. این جمعیت تا اونجایی که من می دونم یه گروه ه خیریه ه دانشجویی که اگه اشتباه نکنم تازه رشد کرده و تازه تشکیل شده (منظور از تازه ۱-۲ سال شاید) حالا اصلا این ها مهم نیست. بار ها علیرضا کریمی بهم می گفت که بیام و کارشون رو ببینم. اتفاقا چند بار می خواستم برم ولی لامسب میگن سعادت نباشه همینه دیگه. سعادت نداشتم. بالاخره ۵ شنبه رفتیم. ساعت ۳ قرار بود شروع شده و طبق معمول ایران با ۳۰ دقیقه تاخیر شروع شد. خدا رو شکر بیشتر نشد. آقای امامی نامی اون وسط ها صحبت کردند. مشخص بود که از قبل وقت گذاشته بود و تمرین کرده بود. دمش گرم. از ایرانی جماعت این کارا بعیده.
از همه این حرف ها بگذریم. آخر جلسه ه ۱۰ نفر از بچه های کانون رو بردن بالای سن . حرف می زدن. از خلاف هاشون. از حکم هایی که براشون بریده بودن. کلی حرف داشتنو هر کدومشون. واقعا هر ایرانی که تو اون سالن باشه می تونه در یک آن تمام بد بختی هایی که تو مملکت دارن بیداد می کنن رو ببینن . واقعا این مسئولین ما کجا هستن ؟!؟!؟!؟ می گفتن بعضی ها شون از شدت سرما و بی پناهی و گشنگی تو جیبشون تریاک یا هر نوع مواد دیگه ای می ذارن و از جلوی کلانتری ها رد میشن تا بگیرنشون تا این فصل سرما رو رد کنن. چی بگم به خدا ؟!؟!؟!؟ بعضی هاشون  هیچ ابایی نداشتن از خلافی که انجام داده بودن. می تونم بگم بعضی ها شون اصلا دزدی رو یه راه امرار معاش تلقی می کردن با اینکه می دونستن این راه خلافه و نون اش حلال نیست. ولی چاره چیه ؟!؟!؟  تو این مملکت یکی انقدر داره که نمی دونه چطور خرج کنه ؟؟!!! یکی .....
تو اون جمع بچه های کانون (‌اصلاح و تربیت)‌یه پسری بود که از خیلی وقت پیش ها داستانش رو شنیده بودم. اسم اش مصطفی است. دیدمش بالاخره. به نظر پسر خوبی میومد. سر براه. آقا. دست روزگار ..... دوست دارم باهاش حرف بزنم. اگه وقت بشه ایشا الله با علیرضا هماهنگ کنم تا این صحبت سر بگیره. البته فکر می کنم انقدر این پسر صبر عیوبی داره که نیازی به حرف زدن نباشه. شاید من چند کلامی پند بگیرم.
راستی گویا یه دختر زندانی به نام مریم خزایی به کمک همین جمعیت اشعارش رو چاپ کرده بود . تو سالن می فروختن کتابش رو . ۱۰۰۰ تومن بود . خریدیم. شعر هاشم خوندم. گاها پر از غم . گاها پر از امید و عشق. شاید یکی از تنها کمک هایی که از دستمون بر میومد خرید همین کتاب بوده باشه. امیدوارم بتونم بیشتر با این جمعیت در ارتباط باشم. روده درازی بسه.
التماس دعا



داش علی


کلمات کلیدی: