ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  

به نام خدا


جلسه عمومی ساختمانمون بود. وارد اتاق سریدارمون شدم. هنوز همه جمع نشده بودن ولی اونهایی که اومده بودن داشتند در مورد مشکلات ساختمون صحبت می کردند. اکثرا آقا بودند و ۲-۱ نفر خانوم. مرد ها روی مبل و تخت نشسته بودن و خانوم ها که خیلی هم سن شون زیاد نبود رو زمین. من هم رفتم همون رو زمین نشستم (‌نه که کنار خانوم ها !‌ به دور از آونا) بعد جمع از من چند تا سوال پرسیدن و از من خواستن که در مورد مشکلات احتمالی موجود در ساختمون نظر بدم و احیانا راه حل هم پیشنهاد بدم. وسط صحبت هام به افراد داخل اتاق افزوده شد که این وسط من بین زن ها گیر افتادم!‌ یه جورایی معذب شدم!‌ و سعی می کردم که به اونا نخورم. تقریبا صحبت هام تموم شد و یکی از خانوم ها که کنار خود من نشسته بود داشت خلاصه ای از حرف هام رو می نوشت. عجب خط خوشکلی هم داشت لامسب. فامیلی اش رو نمی دونستم حتی نمی دونستم که کدوم واحد می شینن.بگذریم.

وسط صحبت کردنم و یاداشت برداری او خانوم، یه کم رفت و آمد از در اتاق زیاد شد و یه کم جلسه شلوغ پلوغ شد و می تونم بگم از اون نظم اولیه اش در اومد. من هم دیگه حرفی نزدم. به دلیل خروج چند تا از مرد ها از اتاق من پاشدم و جام رو عوض کردم رفتم طرف مردها ولی باز هم روی زمین. سمت راستم یه مرد مسن نشسته بود. یه ذره زمان گذشت و جلسه تقریبا دوباره به حالت اولیه خودش برگشت. در این حین بود که یه دفعه دیدم علی فرهمند (یکی از دوستای دوران دبیرستان که هر کس بشناست اش خودش می فهمه که این چه جور آدمی، در عین ناشناختگی شخصیت این آدم تا به امروز. و این که این آدم تا حدودی ستاره سهیل شده بودن این اواخر. آخرین باری که دیدم اش زمانی بود که وارد شریف شدم-۲.۵ سال پیش) اومد کنار من نشست. کف کرده بودم. اون کجا اینجا کجا ؟!؟!؟! احوال پرسی کردیم با هم. گفتم اش اینجا چه می کنی ؟ گفت اومدم احوال پرسی !!!‌

گفتم خفه بابا !!! تو ؟!؟!؟! احوال پرسی ؟!؟!؟!؟

گفت: آره به خدا !  گفتم کدوم خدا ؟! خدای طالبان ؟!؟ گفتم من اگه من هر ۱۰۰۰ سال یک بار حال تو رو بپرسم تو از  هر ۱۰۰۰ سال ۰ بار می پرسی. کارت رو بگو. تو هر وقت با آدم کار داری میای سراغم. جوابی نداد. ازم پرسید اون آقای سمت راست ات کیه ؟!؟ یه کم به اون آدم مسن کنارم نگاه کردم. چقدر آشنا بود. این که بابا بزرگم ه (بابای مادرم) ولی این که سال ها قبل مرده پس چرا اینجاست ؟!؟!؟! با خودم گفتم پس در یک حالت می تونه این اتفاق بیافته که من الان دارم خواب می بینم. به اتاق نگاه کردم. همه چیز عادی و طبیعی به نظر می رسید . همه چیز واقعی بود. واقعی ه واقعی. همه چیز رو می تونستم لمس کنم. یه نگاه به علی کردم یه نگاه به بابا بزرگم. بابا بزرگم یه لبخند بهم زد. حالا من مونده بودم که به علی چطور معرفی اش کنم ؟!؟! بگم علی ایشون بابا بزرگمه ولی سالها قبل مرده نمی دونم اینجا داره چه کار می کنه !!؟؟!؟

در این حین یه لحظه یاد فیلم waking life افتادم. اون بخش که می گفت یکی از راه هایی که تو خواب بتونی تشخیص بدی که الان خوابی یا بیدار اینکه بتونی تغییرات شدت نور را تشخیص بدی. مثلا اگه بری کلید خاموش روشن کردن چراغ رو بزنی و ببینی که نور فضا و محیط تغییری نمی کنه احتمال قوی تو خواب هستی. بعد همون لحظه یه نگاه به چراغ اتاق انداختم ولی تنبلی ام اومد برم کلید رو بزنم. کلید دقیقا روبرو م بود. آخه پیش خودم گفتم خره !!!! یعنی شک داری ؟!؟!؟! فکر می کنی الان خوابی !!؟؟!؟! انقدر این فضا واقعی ه که اگه پاشی و بری این رو امتحان کنی همه بهت می خندن. خنده ای کردم از سر اینکه چقدر خر هستم که مسئله به این سادگی من رو سر کار گذاشته بود !!! سعی کردم ذهنم رو دور کنم از این افکار مسخره !!!!

یه هو موبایلم زنگ خورد. بر داشتم. سلام. سلام. ببینم توی این برگه که واسه احراز هست پشت اش باید از اداره دانش آموختگان هم امضا بگیرم. این کدوم دانش آموختگان ه ؟ اونی که دمه در پایینه یا دمه در بالا ؟ گفتم اونی که دمه در پایین ه !!! مرسی. خواهش می کنم. خداحافظ . خدا حافظ. موبایلم رو خاموش کردم و گذاشتم کنار بالشتم. یه لحظه دیدم که چشم ام به سقف اتاقم ه. و من رو تخت دراز کشیدم. من که الان تو اتاق سرایدار بودم ؟!؟!؟!؟!؟ اه shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiitttttt !!!!


پ.ن : همیشه معتقد بودم نمیشه در حین خواب به درستی تشخیص بدی که خوابی یا بیدار ؟!؟! و تنها زمانی می فهمی که خواب بوده که بیدار شی !! و تنها زمانی می فهمی که از خواب پاشی . تنها زمانی می فهمی که پاشی از خواب.

جدیدا یه وقت هایی میشه که تو خواب به شک می افتم که این الان خواب ه یا بیداری ؟! که می تونه در نوع خودش یه پیشرفت برام باشه. قبلا حتی این فکر از ذهنم نمی گذشت. البته این حالت معمولا زمانی به ذهنم خطور می کنه که یه پارادکس تو خواب ببینم. (مثل بابا بزرگم که مشابه اش رو قبلا هم داشتم. یعنی یه راه تشخیص خوبی بوده برام(دیدن مرده ها در خواب.) یه بار دیگه خواب دایی ام رو دیدم. و تو خواب به اطرافیانم گفتم که ما الان تو خواب هستیم و داریم خواب می بینیم چون دایی علی مرده ولی الان اینجا زنده است!!!) امید هست که تو پیشرفت های بعدی وقتی به شک افتادم بتونم درست تشخیص بدم. و به امید روزی که همه ما به شک بیافتیم الان ما کجاییم. الان تو کدوم خوابیم ؟! پس فردا که از خواب پاشدیم نگیم اه shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiitttttt . همش خواب بود !؟!؟!؟؟!؟ گول خوردیم ؟!؟!؟!؟! فیلم Mulholland Drive. الان گشتم از بین فیلم هام پیداش کردم تا آهنگ اول این فیلم رو بشنوم واسه بار 1000 ام. آخه یه آهنگ چقققققققققققققققققدر می تونه بی نظیر باشه ؟!؟!؟!؟ یه فیلم چقققدر می تونه تک باشه !!! و یه کارگدان چققققدر می تونه ذهن خلاق داشته باشه ؟!؟؟!

داش علی


کلمات کلیدی: