نه ديگه اين دلا دل نيست...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٧/۱٢  

به نام او که هميشه هست
بد جوري دلم واسه خشايار مستوفي تنگ شده واسه اون اِه اِه كردن هاش واسه راه رفتنش واسه تو اون مخت مي زنم گفتن هاش واسه هرس پول زدن هاش واسه اون زرنگ بازي هاش
كلآ واسه اون جو دوستانه شون واسه اون دلاي مهربون شون (نه ديگه اين دلا دل نيست توي شهر قناري ول نيست…) واسه اون قهر و آشتياشون واسه…واسه اون بغل كردن هاشون
واسه اون دل داري دادن هاشون واسه اون غم همديگر رو خوردن هاشون واسه اون اشكاشون واسه اون غم و غصه هاشون واسه اون شادي هاشون واسه تك تك شون!!!
واسه اسپند دود كردن هاي خشايار واسه خوندن هاي خشايار :” شب هاي گلوبندك چه ناتموومه … بريم چايي و قليون تو قهوه خونه...”
واسه اون هرس خوردن هاش واسه اون سكته زدن هاش واسه اون لباس پوشيدن هاش واسه اون شلوار ش واسه … واسه…
واسه اون پاكي قلبش واسه اون چهره خندونش واسه اون سيماي دل نشينش!!!واسه اون حرف زدن هاش واسه آهنگ آخر ش واسه خونه شون واسه محله شون واسه خونگرمي شون دلم بد جوري گرفته!!!
كاشكي ما تهروني ها مثه اونا مي بوديم!!! اي كاش به درد هم مي رسيديم
اي كاش به درد هم مي خورديم
واسه خسيس بازي هاي خشايار عجب آدم دلنشيني بود واسه تو حياط جمع شدن هاشون واسه چايي ريختن هاي خشايار واسه رعشه دست ش واسه هندونه خوردن هاشون
واسه…واسه…واسه…
يادشــــــــــــــون بخيـــــــــــــــــــــــــــــــر...
نـــــــــــــــــــــــــــــه غلام؟؟؟؟





کلمات کلیدی: