ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  

به نام خدا

همش حس می کنم خیلی وقت ه که حرف نزدم !

البته سکوتم از رضایت نیست !‌دلم اهل شکایت نیست !‌ هزار شاکی خودش داره دلش گیره ! گرفتاره....

بله !‌ اگه حرفی نمی زنم دلیل بر رضایتم نیست  بعضی وقت ها نیاز دارم که خودم رو نصیحت کنم. شاید یه جور به در گفتن و دیوار شنیدن باشه !‌ نمی دونم حالا این وسط کی در ه کی دیوار هرکی هر جور دوست داره انتخاب کنه !‌ مهم اینه که پند بشنوی !

گاهی وقت ها لازمه که آدم خودش رو سبک نکنه !‌ ولی بعدش به خودم می گم این بود اون عشق پاک و خالصی که می خواستی ؟!؟!؟! چی فکر میکردیم چی شد !

خوب چرا شد !؟؟!؟!؟ خوب آدم اشتباه می کنه !‌ به اشتباه اش هم پی می بره حتی اعتراف هم می کنه ؟! حالا دنیا نمی خواد کوتاه بیاد ؟!؟!؟!

شاعر میگه : ای عرش کبریایی چی پس تو سرت ؟ کی با ما راه میایی جون مادددرت ؟!؟!

 

داش علی


کلمات کلیدی: