سگ با هوش
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩  

به نام خدا

الان داشتم چک میل می کردم دیدم الهام خانم (  قبلا ها پایه ثابت وبلاگ بودن ... الان نمی دونم البته خوب حق هم داره من هم جاش بودن خودم رو الاف وبلاگ مزخرفی که هر n سال یک بار آپ دیت میشه نمی کردم ) ایمیل زدن  بعد عمری  شاید از خوشحالی بر گشتن مامان و باباش ه  (‌راستی از قول من خیر مقدم بگو  قبول باشه )

بگذریم ... از ایمیل ه خوشم اومد . یه کم هم شاید به خودم مربوط می دونستم . خلاصه حال کردیم که اینجا بذاریم همین  فقط جون جدتون اگه ایمیل رو قبلا دیده بودین با جفت پا نیاین تو حال آدم که این ایمیل رو وقتی که هنوز اینترنیت آفریده نشده بود ما دیده بودم و چه می دونم اون وقت که تو به دیب دمینی می گفتی سیب زمینی ما خودمون این داستان رو نوشته بودیم و از این ضد حال ها خلاصه ( ‌چشمک )  

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم 

پ.ن: این پرشین بلاگ خنگ نمی دونم چرا تو این بخش ایموشن هاش عکس چشمک رو نداره !!!‌ اون وقت مجبورم خیلی جاها به جای چشمک از "   " استفاده کنم . اونوقت گیج ها از این شکل  "  "  ۲ تا دارن !!!!‌

داش علی


کلمات کلیدی: