ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٧  

به نام خدا

 

زنگ زدم ... مادرش گوشی رو برداشت گفتم منزل فلانی ؟ گفتند بله. پرسيدم فلانی هستن ؟ گفتند نه منزل شون هستند !‌ پيش خودم گفتم بله ؟  يعنی چی ؟ پرسيدم پس اونجا کجاست ؟ گفتند : با خانوم اش خونه خودشه از ما جدا هستند !‌ می خواين شماراش رو بهتون بدم ؟ من هم که کلا مخ ام تعطيل شده بود و نمی دوستم الان چی بايد جواب بدم گفتم لطف می کنيد ...

پ.ن: مامانم جديدا تخته ياد گرفته واسه ما دردسر شده !‌ هر شب تا ۲ دست بازی نکنه خواب اش نمی گيره  خدايی هم مثل بيليارد بازی ه که اگه شرايط اش با پايه اش باشه بازی نکردن اش سخته !‌

 

داش علی


کلمات کلیدی: