يک خاطره از ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٤  

به نام خدا

 

خاطرات یک دوست سوار هواپیما به سمت تبریز :

دوست : هواپیما یه ۱۰ دقیقه ای بود حرکت کرده بود که یهو بغل دستی مون ازم پرسید ... !

مرد آذری زبان ! :‌آقا ببخشید شما هم تبریز پیاده می شید ؟!

دوست : نه من کرج پياده ميشم !

دوست : بالاخره هواپيما نشست و داشتيم پياده ميشديم که دوباره اون آقا پرسيد ...

مرد آذری زبان : جناب ببخشيد هواپيمای چمدون ها بعدا مياد ؟!

دوست : فکر می کنم !

دوست : تو اون سفر چند روزه ام به تبريز يه بار رفتيم رستوران ناهار بخوريم ... خدمتکار رستوران (‌نمی تونم اسم گارسون رو روش بذارم ! ) رو صدا زديم تا ليست غذا رو بياره ...

دوست : چه غذا هايی داريد ؟

خدمتکار آذری زبان : کباب کوبيده , چنجه , کباب برگ ,کباب برگ ه بيشتر

دوست : کباب برگ بيشتر ديگه چه صيغه ای ه ؟

خدمتکار : همون کباب برگ ولی بيشتر

دوست : همون مخصوص منظورتون ه ديگه نه ؟

خدمتکار : نه آقا جان کباب برگ بيشتر منظورم ه !‌

دوست : باشه همون !‌ لطفا ۳ پرس کوبيده لطفا !

دوست : بعد از چند لحظه ديديم خدمتکار با ۶ سيخ کوبيده با چند تا سيب زمينی ه کباب شده داره به سمت ميز ما مياد !

دوست : آقا قضيه اين سيب زمينی ها ديگه چيه !؟ ( ديديم دود از کله خدمتکار داره بلند ميشه و جواب ميده ... )

خدمتکار :  , باباااااااااااااااااا من ۲۰۰۰ تومن پئل از کجا بيارم گوجه بخرم ؟! هان ؟!؟!؟

دوست :   خوب چرا ميزنی حالا !‌ بخر پولاش رو از مشتری ها بگير ...

و اين داستان سر دراز دارد ....

 

داش علی  


کلمات کلیدی: