يک خاطره !
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٦  

به نام خدا

 

دیرگاهی است که در روستای کوچک ولی ساده ی ذهنم قدم ننهادم

و هوایی تازه و عاری از هر دورنگی و دورویی استشمام نکردم

گاه از دور ،

نیم نگاهی به آن انداختم    ولی افسوس نایی نداشتم

مردمانی را می دیدم

ساده ولی خوش سیرت با چهره هایی بشاش ولی لبریز از غم

پا در این وادی گذاشتند و گاه آنها را تا دروازه آن همراهی می کردم

ولی داخل نشدم

حال موعد آن رسیده

قدم بر دل نهم و نهان خانه ام را نگاهی مرموزانه اندازم

نا دانستنی ها فراوان و مجهولاتم بسیار

چرا ، چرا ، چرا ؟

گویی خود ه معادلات برایم مجهولند !

راه بی انتها و استاد کم

و به راستی کیست که مرا در آن روستای کوچک راهنمایی باشد بس دانا

جز عشق

که مرا بسیار سخت است ادای لفظ عشق

کیست که نداند دوست داشتن برتر است از عشق

و کیست که بداند درک آن نیز به مراتب سنگین تر

و بار ها و بار ها و بارها    لعن و نفرین کردم دورویی را دورنگی را

که من بسیار نالم و بار ها و بار ها و بار ها می نالم

و گریه سر می دهم ازاین دو جانور جانخوار !
و تنها و تنها و تنها دوای من یاد است

یاد آخرت

بار ها خدا را فریاد کشیدم و نالیدم و نالیدم و نالیدم

دریغ از یک هان !

یک جواب

ناشکری نمی کنم ، نخواهم کرد و نخواهم کرد

و این نیز یک درس است

زندگی سراسر درس است درس است و درس

رهگذری گفت : بدترین معلم عالم ، زندگی است ؛

اول امتحان می گیرد و سپس درس اش را می دهد

آه که شیر فهم می شوم !

من همچنان سر جلسه امتحانم . شاید بهتر باشد برگه را زودتر تحویل دهم .

مراقب کیست ؟ به که تحویل دهم ؟ وقت چه مقدار باقی است ؟
نمره ها کی اعلام می شوند ؟

عجب امتحان سختی است . مراقبی بالای سرم نیست ! و من ناتوان از تقلب کردن !

انگار کسی کنار دستم نیست ! به نظر می رسد سالیان دراز با اطرافیانم فاصله دارم !

دیرگاهی است نوری چشم ام را خیره کرده.

گاه گرم ام می کند و گاه پوست ام را می سوزاند

گاه می خندم و گاه می گریم

هر دو از تمام وجود است . در کنار هم.

گاه ، آن نور عذاب ام می دهد و گاه نوازش

گاه نرم است و گاه خشن.

ولی ازش خوشم آمده بود و روزگار را در پی اش سپری کردم

مثل غروب خورشید ، این نور نیز پایین رفت

پایین رفت و پایین تر 

و من به دنبالش دویدم  دویدم و دویدم

می گریستم  می گریستم می گریستم

فریاد کشیدم ، فریاد  فریاد  فریاد

و هرگاه که از فرط خستگی بر زمین گرم خدا می افتادم

او منتظرم می ایستاد !

انگار نگرانم است و دوری ام برایش مشکل

حالم به جا آمد او نیز به خود آمد و باز شروع به حرکت کرد

من به دنبالش

می دویدم  می دویدم   می دویدم

اسم اش را فریاد می زدم فریاد  فریاد  فریاد

و او می شنوید

هم صدایم  هم صدای نفس نفس هایم

ولی ندانستم  ندانستم  ندانستم این همه دویدن برای چه بود ؟

شاید به اندازه طول عمرم به دور زمین گرم خدا  دویدم   دویدم  و دویدم

ولی انتهایی ندیدم  ندیدم  ندیدم !

 

5/1/85       '2:25

 

 

داش علی
کلمات کلیدی: