There is no spoon
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠  

به نام او

الان داشتم فيلم ماتريکس ۱ رو می ديدم !‌ تعداد دفعاتی که اين فيلم رو ديدم از دستم خارج شده !‌ فقط می دونم از ۱۷-۱۸ بار خيلی بيشتره ‌!‌ انقدر هوس کرده بودم اين فيلم رو ببينم که با تمام مشغله های کاری و درسی و تمام مسائل ديگه مثل تفريحات سالم   و ۱۰۰۰ تا فيلم نديده ی ديگه برم و سی دی فيلم رو از بين ۲۰۰۰ تا سی دی که يه گوشه تلنبار کردم پيدا کنم و بذارم و ببينم.... چه ديالوگ هايی ... هر بار که می بينم يه چيز تازه تو اين فيلم پيدا می کنم .... آخه چرا اين فيلم انقدر آدم رو درگير خودش می کنه.... ميخ کوب ميشی رو صندلی ... همه چيز رو هم فراموش می کنی ... دستشويی  !!‌ناهار  !!!! و هر مشغله کاری ه ديگه ای که داری  !‌!!!

چه ديالوگ هايی ... حيف ام مياد فقط بعضی از قسمت هاش رو اينجا بيارم ... ولی الان فقط می خوام ديالوگ آخرين سکانس از فيلم اونجا که نيو داره تو کيوسک تلفن صحبت می کنه رو بيارم... می گه :

Neo : I know you're out there...I can feel you now. I know that

you're afraid. You're afraid of us, you're afraid of

change...I don't know the future...I didn't come here to

tell you how this is going to end, I came here to tell you

how this is going to begin. Now, I'm going to hang up

this phone, and I'm going to show these people what you

don't want them to see. I'm going to show them a world

without you...a world without rules and controls, without

borders or boundaries. A world...where anything is

possible.

 

داش علی


کلمات کلیدی: