ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳  

به نام خود خدا

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم

کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند

و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

( سياوش)

 

 

پ.ن: امروز وبلاگ حاج آقا موحدی رو مطالعه می کردم مطلب جالبی نوشت ه بود ... بخونيد.

 

داش علی

 


کلمات کلیدی: