تو هم يکی بزن....
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩  

به نام خدا

 

بعضی وقت ها انقدر به دیگران اجازه میدیم که ما رو کوچیک کنند

یا انقدر ضعیف النفس شدیم و به خودمون اعتماد نداریم

و انقدر هراس از آینده و چه شود و چه نشود داریم که

دست هر ننه قمری با هر قد و قواره ای به سر ما میرسه

و یکی محکم می کوبونه تو اون مخ مون و

ته دلش هم یه فحشی بارمون می کنه !

بی مروت ها انقدر محکم می زنن که انگار 1000 سال عقده ی تو سری زدن تو دلشون نگه داشته بودن !

و انقدر کوچیک تر ات می کنن که حتی جرات اعتراض کردن رو هم به خودت نمی دی

می ترسی و برگردی و داد بزنی : د .... آخه نامرد ! واسه چی ؟ چرا !

نا مرد ها انقدر هم قشنگ و از ته دل می زنن که باورت میشه خطایی ازت سر زده !

می شینی یه گوشه و در به در دنبال مشکل ات می گردی !

دریغ که فقط داری عمرت ات رو تلف میکنی !

و اونا هم در جواب سوال آخه چرا نامرد ات : باز بهت فحش میدن و تا نا در بدن دارن هی میزننت و هی میزننت و هی میزنن !

انقدر می زنن که هی کوچیک و کوچیک تر شی !

و وقتی به خودت میای که ... آها ی با تو ام ... چرا اجازه میدی این طور باهات تا کنند ؟!

دیگه دیر شده . انقدر کوچیک شدی که دیگه امیدی به بزرگ شدن نیست . دیگه اصلا انگیزه ای واسه بزرگ شدن نداری ! اگه امیدی هم مونده باشه دیگه وقت نیست !

و تا اون موقع مردی

و تلافی کردن میمونه واسه پل صراط !

 

داش علی


کلمات کلیدی: