شکر....
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥  

                                                به نام او

                                  که ميداند در دلم چه می گذرد

 

زندگی تا به امروز خیلی چیز ها بهم یاد داد ه

 

هر روز یه روز جدیده هر لحظه ات می تونه یه دنیا خاطره توش باشه یه عالمه درس!

 

هر آدم یه آدم جدیده با افکار جدید با رفتاری متفاوت

 

با هر کی یه جور باید رفتار کنی. شاید ته دلت بگی زکی ! خسته نباشی اونو که همه می دونن !

 

وقتی دارم گذشته ام رو یه نگاه میندازم یه عالمه چیز میبینم توش

 

چه جاهایی چه چیزایی به چه کسایی گفتم

 

که نباید می گفتم.

 

یه خصلت دارم که نمی دونم اسم بد یا خوب روش میشه گذاشت

 

اونم اینه که فکر میکنم اعتماد متقابله ! اگه من به یکی گفتم اسم ام علی ه نباید توقع داشته باشم اونم اسم اش رو به من بگه !!

 

و همین خصوصیت ام باعث میشه که فکر کنم باید با همه آدم ها رک باشم.همه آدم ها جنبه انتقاد ندارن و من ه ساده همیشه تا طرف مقابلم میگه بگو بگو من از انتقاد خوشم میاد ... صاف نظرم رو بهش نگم.... ولی خدا رو شکر که همیشه با ملایمت سعی داشتم بگم. اگه روزی خواستم به یکی بگم بالا چشمات ابروست نمیرم صاف وایستم و تو چشاش نگاه کنم و بگم هی تو ! بالا چشات ابروست !

 

اول میگم سلام عزیزم. چظوره حالت.... چه چشای قشنگی... وای وای وای .... راستی اون چیه بالای چشات ؟ ابرو ؟!

 

و اگه روزی رفتم و صاف وایستادم و تو چشات نگاه کردم و گفتم هی تو...  بالا چشات ابروست بدون خیلی دوست دارم. بدون خیلی برام عزیز بودی که انقدر احساس نزدیکی بهت کردم.

 

ولی .ولی بعضی موقع ه ها چوبش رو خوردم.

 

الان هم دارم چوب یه سری دیگه از کار هام رو می خورم . شاید الان فهمیدم که واقعا تو کار خیر یا یه عمل خوب هم باید آدم افراط نداشته باشه. راستگویی یه کار و خصلت خوب به حصاب میاد ...

 

 ولی زندگی بهم گفته بعضی جا ها دروغ بگو.... ولو مصلحتی ! ولی من ه خر هیچ وقت یه شاگرد خوب نبودم ! درس هام رو خوب پاس نکردم.... خره....بعضی موقعه ها راس اش رو نگو.اون چیزی که تو دلت میگذره رو نگو. طوری نمیشه ! چه کنم دسته خودم نیست نمی تونم !

 

ولی من تو زندگی ام همیشه منتظر آخرت بودم. روزی که واقعا معلوم میشه حق با کی بوده. کی راست گفته کی دروغ. ته دل هر کی چی میگذره .اگه گفت بالا چشات ابروست چه هدفی تو دلش داشته چه حسی داشته. از سر دلسوزی گفته یا خواسته حالت رو بگیره.

 

من که تنها امیدم همون روز . ولی چه فایده که اون روز دیگه فایده ای نداره . البته برای من چرا ... داره. شاید هیچ چیز رو به اندازه آخرت دوست نداشته باشم. و تنها امید و دلگرمی همون روزه.

 

خدا رو 100000 مرتبه شکر میکنم .

 

و همیشه از این هراسان بودم که اون روز نتونم خودم رو ببخشم !

 

و همواره اشک چشمم مرهم این هراسم بوده.

 

آره خیلی خوب میدونم همه این بدبختی های لعنتی از کجا آب میخوره.

 

کاشکی خدا زبون داشت

یا بهتر بگم

کاشکی ما زبون اش رو می فهمیدیم !

 

اون هم از دل من خبر داره هم از دل اون.

 

نمی دونم واللا. گویا خدا اون رو بیشتر دوست داشت

 

بیچاره خیلی دوست داشت این رابطه زودتر از این ها تموم بشه !

چرا اش رو فکر کنم خود خدا می دونه ! و خودش !

تمام سعی اش رو کرد تا حالمون از هم بهم بخوری . تمام سعی اش رو کرد که نسبت به هم بی اعتماد بشیم (زور زورکی !) تمام سعی اش رو کرد که زود تر تموم بشه.

و آخر سر زور اون چربید و قصه به اینجا رسید. و این به آن معنی نیست که تمام شد.

 

تمام سعی ام رو کردم. ولی چه فایده ؟ سعی یه نفره !؟!؟!  فایده ای ندیدم توش !

مثل این بود که لبه پرتگاه آبشار نیاگارا تنها تو یه قایق نشستم و دارم برای زنده موندن با تمام وجود پارو می زنم تا از دره  پرت نشم ! ولی .... به خودم گفتم شاید از اون بالا بپرم پایین یه حال دیگه ای داشته باشه. امتحان کردم.


ولی الان راضی ام ! نه از این که وضع به اینجا کشیده شد.

از اینکه می دونم میدونه که هرگز بهش دروغ نگفتم . " هرگز "

 

حالم خوش نیست.

 

                                              داش علی

 


کلمات کلیدی: