چه جمع صميمانه ای؟!!!
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢۳  
سلام شرمنده ي همه...
آقا مسافرت بوديم رفته بوديم ايالتمون!!!(دامغان(عجب پسته اي داره!!!))
دختر عموم از مكه بر گشته بود و ما بايد اون رو تا دامغان مي رسونديم.
من و خواهرم 1 روز زود تر رفته بوديم اونجا واسه كمك.
مامانم اينا و دختر عموم 5 شنبه اومدن...
آقا چه جمع دوستانه و مهربوني دارن اين شهرستاني ها!!!
عمو م وانت يكي از دوستاش و قرض گرفت و رفتيم 20-30 كيلومتر اون ور تر از دامغان يه گوسفند كه از قبل به سفارش صاحبِ گوسفند ها انتخاب شده بود ...گرفتيم و برگشتيم.
ريسه از همسايه گرفتيم. سبزي از باغ دايي بابام...
زغال و منقل از مادر زن عموم گرفتيم... عموم زنگ زد قصاب اومد گوسفند و ذبح كرد و پوست كند و ترو تميز خودش رديف كرد و بدون اينك 1 ريال پول بگيره رفت!!!كباب شب رو بگـــــــــــــــــو... عجب كبابي بودا!!! تا حالا همچين كبابي تو عمره 5 /19 سالم نخورده بودم. معركه بود. من كه فكر نكنم بشه تو ابن تهران خراب شده مثه اين كباب پيدا كرد....
خلاصه آره آقا همه با هم دوست ..آشنا... همه تريپ مرام.. من مرده ي اين جور جو ها و محيط هام.. حالا ببينيم دايي عزيزم چي ميگه...!!!!
ميگه من ديگه شب هاي جمه بكشينم فردوس رضا (قبرستان دامغان) نميرم آخه همه
شب هاي جمعه ميان اونجا دايي من هم همه رو مي شناسه ميگه آدم باييد وايسته با همه سلام عليك كنه ... سلام .. خوبين... خانم بچه ها .. راستي اون قضيه حل شد؟؟؟ و... ميگه از دم در بهشت زهرا تا سر قبر رفتگانمون يه 2 ساعتي طول مي كشه...
شايد هم يه جورايي حق با داييم باشه؟؟؟ نمي دونم ؟؟؟!!!نه به اون جو صميمانه اول نه به اين حرف داييم؟؟؟!!!!!

کلمات کلیدی: