خواب
ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦  

به نام او

ديروز بعد از کلاس زبانم ( ۱۶:۱۵ از مرزداران‌ !!!! ) گوله رفتم دانشگاه پروژه فولاد ام رو به شاپور طاحونی نشون بدم !!!!‌البته ترافيک افتضاح تهران به شدت از گوله رفتن ما کاست !!!!‌ساعت ۷:۱۰ رسيدم در اتاق اش !!!!‌ديدم کيف اش دمه درش ه !!!!‌فهميدم داره ميره !!!!‌ گفتم آقای مهندس يعنی نمی خوای ببينی؟!!؟؟!‌گفت نه !!!‌برو ۳شنبه بيا !!!‌ ديگه داشت اشکم در ميومد !!!!! گفتم باشه !!!!‌ بگذريم. برگشتم خونه ! تا رسيدم خونه افتادم رو مبل و خوابيدم (‌ساعت ۸ بود تقريبا ) فقط اين وسط فهميدم ساعت ۹ يه مهمون برامون اومد من هم بی توجه به خواب ام ادامه دادم !!!! البته يه معذرت خواهی کوچيک کردم. طرف خودش فهميد که جنازه ام !!!! آره خلاصه چشم ام رو که وا کردم ديديم ساعت ۷ صبح ه.... آخ که چه حالی داد. خيلی وقت بود يه دل سير نخوابيدم !!! مخصوصآ اين ۱ ماه ی اخير  ای بگم خدا اين شريف رو چه کار نکنه !!!!  ديوانه کرد ما رو !!!‌

داش علی

 


کلمات کلیدی: