آدم باشيم.... انسان.... عاقل .... آگاه .... احمق نباشيم....
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٦  

به نام خدای روزی رسان

مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگي اش ، او همان کار هايي را انجام مي داد که مرغ ها مي کردند براي پيدا کردن کرم ها و حشرات زمين را مي کند. و قد قد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار کمي در هوا پرواز مي کرد . سال ها گذشت و عقاب پير شد روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد او با شکوه تمام با يک حرکت ناچيز بال هاي طلايي اش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد . عقاب پير بهت زده نگاهش کرد و پرسيد  اين کيست ؟ همسايه اش پاسخ داد اين عقاب است سلطان پرندگان او متعلق با آسمان است و ما زميني هستيم. عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد زيرا فکر مي کرد مرغ است.

 (کتاب ۱۷ داستان کوتاه از نويسندگان ناشناس)‌

کاش وقتی دارين اين داستان زيبا رو می خونين می دونستين تو ذهن من چی می گذره !!!!!! بريم يه ذره فکر کنيم ببينيم چی داريم !!!!‌کجاييم ؟!؟!؟! داريم کجا ميريم و از همه مهم تر

                

             حق ما چی ه ؟ کيا دارن اين حق رو از ما ميگيرن؟!؟!؟!

                                       خدا ازشون نگذره ..........

 

                                                         علی


کلمات کلیدی: