من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم...
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٩  

این دیگه فکر نداره

وقتی میشنوی میگم

تو برو باهام نمون

حتی اسممو نیار

اگه یک شب دیگه

زیر بارونا قدم زدی بدون

که تمام فکر من پیش تو بود

مث تو تو زندگیم هیچکی نبود

میدونی حرفی ندارم ، اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون

میدونی جایی ندارم ، جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون

 

غزال


کلمات کلیدی: