بدون عرض معذرت .... همگی خفه شيم.
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٤  

ديشب جای تمام ايرانی ها خالی . با يه آدم بزرگ ملاقات داشتيم. يه جلسه ۴ ساعته ! از ۷ تا ۱۱ شب. بسيار پر بار بود. خيلی چيز ها اون وسط رد و بدل شد. خيلی از حرف ها تکراری بود و لی وقتی می شنوی واست تازگی داره. دوست داری باز هم بشنوی . يه چند تا از جملات سنگينی که الان يادم هست رو دوست دارم رو کاغذ ببرم . اين دوستمون از يه سمينار خيلی بزرگ بر گشته بود و داشت از سمينار می گفت. (‌البته يه چيزی بگم خيلی ها بزرگی اين سمينار رو درک نمی کنن ‌شايد بتونم بگم ۰.۴٪ از ايرانی ها فقط بزرگی اش رو درک می کنن . نه اين که واسشون مهم نباشه يا بهش احتياج نداشتن يا يه سمينار تخصصی بوده نه !!!!‌فقط درک نمی کنن . دوست دارم جزء اون ۰.۴٪‌باشيد . بگذريم ) .

زندگی مثل يه بستنی می مونه. اگه ليس اش نزنی آب ميشه ......

عده ای شب ها می خوابن و تو خواب رويا هاشون رو ميبينن ولی عده ای شب ها بيدار ميمونن تا رويا هاشون  رو به حقيقت بپيوندونن.....

عده ای خوابن و عده ای بيدار. از اون دسته که خوابن عده ای دوست دارن بيدار شن ولی عده ای حتی دوست ندارن از خواب بيدار شن .....

به خدا مو به تنم سيخ ميشه هر بار که اين حرف ها رو می شنوم. ما کجاييم ؟؟؟؟ داريم با خودمون چه کار می کنيم !؟!؟!؟!؟!؟ کيا چه حرف هايی ميزنن و ما چی ميگيم ؟!!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ داره باور ام می شه که جهان سومی هم برامون زياده !!!!!‌جهان آخری هم نيستيم .....

خيلی معذرت می خوام ... ببخشيد.... ولی خواهش می کنم برای اين متن ام کامنت نذاريد..... فقط خفه شيم و فکر کنيم .....

 

علی


کلمات کلیدی: