بدون شرح....
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٧  

به نام آگاهترين دوست

سلام خدمت دوست بسیار عزیز و دوست داشتنی و قدیمی خودم علیرضا کریمی … دوستی که هرگز دوستی هایم با او از یادم نخواهد رفت … دورانی را با هم گذراندیم . دورانی که جز من و او هیچ کسی خوشی آن را درک نکرده و نخواهد کرد. چه روزگاری داشتیم . چه خاطرات تلخ و شیرینی که در راه منزل ( از دبیرستان به خونه ) با هم نداشتیم به راستی که یاد باد آن روزگاران یاد باد .

بعد از خواندن متن بسیار زیبا یت که به واقع از دل بر آمده بود حس عجیبی در من ایجاد شد که مرا مجبور به گرفتن قلم و ذکر چند نکته نمود.

دیر گاهی است که همدیگر را میشناسیم. و کم و بیش که چه عرض کنم بیشتر از اینها همدیگر را میشناسیم. ولی نمدانم چرا بعضی وقت ها آن طور که باید و شاید به حرف های من ایمان لازم را نداشتی و شاید باور کردن آن برایت کمی مشکل بود ه. شاید همین حرف ها را کس دیگر به تو می زد بهتر و راحت تر می پذیرفتی که البته انسان به ذات ه این گونه روحیاتی در خود دارد . و جای اشکال نیست. منظورم این است که مشکل از حرف های من نیست مشکل از عدم اعتماد لازم به گفته های من می باشد. که شاید به گونه ای علت آن را بدانم و به دوران قبل از دانشگاه یعنی دوران تحصیل در دبیرستان مربوط دانم که البته خود بهتر می دانی که انسان دائمآ در حال تغییر است و آدم ها را در هر لحظه از عمرشان نباید به یک چشم نگاه کرد . و بهتر است همین جا بسیار دوستانه و بهتر بگوییم برادرانه بگویم که هر جایی و هر دورانی مسائل خاص خود را دارد و گریز ناپذیر. خدا را شکر می کنم که با هم در برخی موارد کار های مشترک کرده ایم و از روحیات هم کاملا مطلع ایم بنابر این بر این نکته واقفی که سعی کردم هر چیزی را سر جای خود به کار برم. جدیت. سعی کوشش . تلاش. تفریح. خنده . مزاح . شوخی . گریه. شادی . صبر . گوش دادن و ….. ( سعی کردم باشم و لی خوب کوتاهی نیز گاها به خاطر انسان بودن ام کردم !!! )

ولی از تمام این مسائل می خواهم بگذرم و سر اصل مطلب روم.

دوست دارم قبل از هر چیز از تو بخواهم پنبه ها را از گوش دل و عقل خود برداری و هر آنچه می گویم از زبان پدر یا مادر خود و یا برادر کوچک تر خود ( اگر قبول دانی ) بپذیری .

متن ات را خواندم. همان طور که گفتم عالی بود و هر آنچه را گفتی قویا می پذیرم و مهر تایید بر آن میزنم چون تو را و روحیات و افکار ات را به خوبی می دانم.( و نه البته آن طور که خود خود را می شناسی )

ای کاش تمام مطالب ی که اخیرا در وبلاگ خود نوشته ام را حضوری برایت می گفتم ای کاش اصلا نمی گفتم و ای کاش خود به تمامی آن ها می رسیدی . مشکل اینجاست که تا قیام قیامت هم نخواهیم رسید !!!!

ای کاش تمام مطالبی را که نوشتم را بهتر دنبال می کردی . جدی تر و پویا تر . ای کاش دوباره بروی و بخوانی . و ای کاش می توانستم درون خود را بهتر بیان می کردم ای کاش نویسنده ای قهار و معروف بودم تا هر آنچه می گفتم جهانیان می خواندن. ای کاش انگشتان وجودم تمام این متن ها را می نوشت. حیف ! ای کاش … بگذریم.

ولی نوشته هایت مرا یاد یک خاطره یا حادثه یا یک مطلبی انداخت.

یکی از دوستان من به تازگی یک ماشین پژو 206 خریده و تمام پول ماشین از حاصل زحمات خود اش بوده و حتی یک ریال هم برای خرید آن قرض نگرفته. به من گفت علی نمی دونی که چه حالی داره یه ماشین بخری که تمام پول اش از خوت باشه. گفت آره دقیقآ می فهمم چی می گی . گفت : نه نمی فهمی . گفتم  می فهمم . گفت : نه نمی فهمی . گفتم بابا بارها شده که این رو حس کنم . گفت : من دارم بهت می گم نمی فهمی بگو نه نمی فهمم !!!! من هم گفتم لابد یه چیزی می دونه که داره می گه نمی فهمم. خوب لابد یه چیزی دیده ! قبول کردم. ( یاد حرف استاد عزیز و ارجمند جناب آقای زندی نژاد افتادم که سر کلاس دیفرانسیل می گفت : بدون اثبات می پذیریم …. ) می خوام بگم ما خیلی وقت ها خیلی چیز ها رو می دونیم و لی تا حالا درک اش نکردیم و فکر هم می کنیم که کاملا درک می کنیم آنچه را که بیان می کنیم. دانستن با دیدن و درک کردن و حس کردن زمین تا آسمان متفاوت است شاید ته دلت بگویی آره می دانم حتی می خواهم بگویم به این حرف( که دانستن و دیدن زمین تا آسمون فرق داره ) هم ایمان نداری و درک نکردی فقط میدانی. خیلی از مواقع خیلی ها خیلی چیز ها دیدن و ما ندیدیم ولی باید بپذیریم و فقط حرف کسانی را می پذیریم که به آنها ایمان داریم و به قول خودمان قبولشان داریم.

بذار یه مثال دیگه بزنم. خیلی از ما ها می دانیم که وقت طلاست. ولی ایمان دارم که هیچ یک از ما آن را درک نکرده ایم. یعنی به ما یاد ندادند که درک کنیم . چون بلد نیستن. چون کسی به آنها یاد نداده. پس توقعی هم نیست که به ما یاد دهند و خرده هم نباید بگیریم. شاید ته دلت حرص خورده باشی و گفته باشی که چه مزخرف می گویم و چه با قاطعیت می گویم که نمی دانیم . این دقیقآ به مانند همان مثالی است که اول زدم. ( 206 )

خیلی از مواقع پدرانمان می گویند این کار را نکن اون کار را بکن و در اصطلاح ما را نصیحت می کنند و خیلی وقت ها حالمان از این همه حرف و نصیحت بهم می خورد و ته دلمان می گوییم : خودم می دانم .خودمان هم می دانیم که به واقع نمی دانیم .

شاید هر آنچه گفتی درست باشد و لی آن ایمان لازم ….. !
چون خیلی چیز ها دیدم ( سر یکسری مسائل ) که شاید اگر 100 سال دیگر زندگی می کردم نمی دیدم و حتی اصلا متوجه و جودشان هم نمیشدم در حالی که تمامی آنها به گوشم خورده بود و می دانستم      ولی درک نکرده بودم.

گفتی : بیا دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم. همان طور که گفتم جمله یا شعر بسیار قشنگی است . و می دانم که می دانی شعر قشنگی است . اصلا اگر بر دلت نمی نشست که برچسب وبلاگت نمی کردی . ولی می گویم دانستن شرط لازم است و لی کافی نیست. شاید حرف هایم بوی شعار می دهند . می دانم ایمان نداری و لی می خواهم سعی در ایمان پیدا کردن حداقل داشته باشی ، که شعار نیست. شاید لازم باشد در عمل ببینی ! نمی دانم !

ما همه می دانیم خدا و جود دارد . خالق هستی است . مالک آسمان و زمین . صاحب روز جزاست ( و البته خیلی ها هم قبول ندارند … ) ولی آیا پیامبر هم به همین میزان ایمان داشت یا می دانست !؟!؟!؟! آیا پیامبر هم فقط می دانست ؟!؟!؟!؟!؟ به یک چیز بسیار ایمان دارم . ایمان واقعی شاید به این حرف بیشتر ایمان داشته باشم تا وجود اکسیژن در هوا !!!!

که آنقدر ایمان پیامبر به وجود خدا و آخرت و …. زیاد بود ه آنقدر پایبند به عقاید اش بوده آنقدر پای حرف اش بود ه که تا الان دین اسلام پا بر جا مانده . آنقدر این ایمان و اعتقاد وجود داشته که تا الان هم این ایمان در من و تو وجود دارد و پا بر جا مانده .پر واضح است اگر من جای پیامبر بودم شاید علی هم مسلمان نبود !!!! . حال اگر سعی در تقویت این ایمان کرده باشیم اسلام پا بر جا می ماند و گر نه باید شاهد رشد دیگر ادیان باشیم که معتقد ام که آن ادیان اصول دین اسلام را رعایت می کنند نه ما مسلمون شناسنامه ای ها !!!!!!! چون رسالت شون را بهتر انجام میدن نتیجه ای بهتر می بینند ولو با عقاید اشتباه ( از دیدگاه ما ) نگویم اشتباه بگویم ناقص. چون ما معتقدیم اسلام  کامل ترین دین است نه درست ترین دین. شاید تمام این حرف ها ( منظور پیامبر و عقاید اش و اسلام ) همگی مثال باشند . می تونیم به تاریخ خودمون برگردیم. به انقلاب مون به عقایدمون . چرا این دوره زمونه  جلو جوون ها از انقلاب حرف میزنیم حالشون بهم می خوره و مسخره می کنن و سریع هم بحث رو عوض می کنن ؟!؟!؟؟؟!؟! آیا اشکال از اصل انقلاب بوده !؟؟!؟! یا اشکال در ترویج عقایدمون به جوون ها !!! یا اشکال از انجام وعده ها !!! یا نرسیدن به آنچه که می خواستیم !!!! بگذریم.

نه فقط اسلام نه فقط انقلاب که تو خیلی از مسائل ریز زندگی مون دچار این مشکلات هستیم. نمی دانیم کجاییم ؟!؟!؟! چه می کنیم ؟!؟؟!! به کجا باید برویم ؟!؟!؟!!؟ ( نمی خواهم این بحث را ادامه دهم زیرا بسیار ریز تر از آن چیزی است که در دل من می گذرد !!! )

تو یکی از اون سوال های آخر متن ات نوشته بودی …..

چه کسی به فکر تغییر بوده ؟!! ای کاش باور می داشتی که تا چه حد از شنیدن این حرف بسیار زیبا و پایه ای و بیس و سازنده گریه کردم !!!! چون می دانم از تغییر می ترسی . ایمان دارم . حال شاید تمام صحبت ام با تو نباشد. بعضی ها تغییر را ساده می پذیرند بعضی ها سخت ولی در کل انسان به ذات ه تغییر را سخت می پذیرد. ولی چرا در جوامع پیشرفته انسان ها تغییر را به سادگی پذیرا هستند ؟!؟!؟! آیا آنها از کره مریخ بر زمین فرود آ مدند ؟!؟!؟! آیا بیگانگان خواستند تا تغییرات را بپذیرند یا فقط خوشان خواهان آن هستند ؟!!؟!؟! چرا مردمان کشور های پیشرفته به راحتی در طول عمر خود چندین و چند شغل باز هم تاکیید می کنم به راحتی عوض می کنند ولی در کشور ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا ورود تکنولوژی به کشور ما سال ها به درازا می انجامد ولی غرب سازنده ی آن  تکنولوژی است ؟!؟!؟! چرا پذیرفتن تکنولوژی جدیدی به نام ویدئو ( 15 سال قبل) حداقل 5 سال طول کشید ؟!؟!؟! چرا وجود ماهوار و پذیرفتن آن 10 سال بیشتر به درازا کشید؟!؟!؟! چرا نیاز به دنیای اینترنت در کشور ما سالها طول کشید ؟!؟!؟!؟ چرا تا 10 سال پیش شرکتی  حق داشتن ISP  را نداشت !؟!؟! چرا کامپیوتر های این شرکت ها به خیابان ها ریخته میشد!؟؟!!؟ و حال ارائه خدمات اینترنتی یکی از پر  درآمد ترین شغل هاست ؟!؟!؟!؟!؟! آیا دین اسلام مخالف پیشرفت انسان است !؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! کجای قران نوشته ما انسان را آفریدیم تا در غار سکونت گزیند ؟!؟!؟!؟!؟

وقتی فرهنگ و طرز فکر مشکل داشته باشد پیر و جوان سرش نمی شود. تر و خشک با هم می سوزند. بیایید با خشک ها نسوزیم .

ضرب المثلی است که می گوید : خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو !!!!! ای کاش به این گونه بود : خواهی نشوی هم رنگ رسوای جماعت شو .

شاید باور نداشته باشی که بسیاری در این کشور نمی خواهند من و تو پیشرفت کنیم. خیلی ها که در کنار ما زندگی می کنند و سیمایی به ظاهر آراسته و روحانی دارند !!!!! چنان سیمایی دارند که حتی نمی توانی چنین خیانتی را در آن تصور کنی !!!!!!

بسیار حرف دارم. ولی !!!! آزادی بیان همچنان به سان یک مردار بویش حال مرا بر هم میزند.

نمی دانم تا چه حد حرف هایم را باور داری ( نمی گویم قبول داری ... چون می دانم قبول داری برایم میزان باور تو مهم است ) شاید فکر کنی من هم شعار می دهم . شاید حرف هایم برایت تکراری باشد . حرف هایم را بپذیر ولو تکراری به سان این زندگی تکراری که از دیر باز آن را بر ما پذیرفتاندند. !!!!!

دوست دارم بیشتر بر جملاتم فکر کنی . بیشتر و عمیق تر . من نیز لازم میدانم که خود هم بیشتر فکر کنم . از آنچه بر ما گذشته و می گذرد . ولی بسیاری مسائل هستند که می دانم تا آن کسی که بهتر از من دیده به من نگوید و مرا بیدار نکند هرگز نخواهم دید و هرگز بیدار نخواهم شد.

راستی در آخر هم از تو تشکر می کنم شاید آشنایی اصلی من با آهنگ های عصار وجود تو بوده. متشکرم.

 

 علی

 


کلمات کلیدی: