نظر تو چيه ؟!
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٦  

به  ياد او که می داند

5 شنبه ای کوه بودم . درکه . با بچه های دانشگاه . خیلی خوش گذشت . خیلی . جای همه خالی بود. بگذریم بحثم زیاد در مورد کوه نیست .در مورد بحثی بود که برگشتنی تو ماشین احسان زرگر راه انداختم . خیلی وقت ها این سوال ها برام جالب ان . من رو تو فکر می برن . گیجم می کنن !!!! کافر یا مومن ام میکنن !!!! ولی خیلی دوست دارم بهشون فکر کنم و یا مخصوصآ تو یه جمع در موردشون بحث کنم ! تو ماشین بحث رو این طور شروع کردم ....

به یکی از بچه ها گفتم : تو به طالع بینی اعتقاد داری  ؟به فال چی ؟ گفت به طالع بینی نه زیاد ولی به فال چرا . گفت فال ( ورق یا قهوه یا کف دست ! ) برام جا      نمی افته یعنی عقل ام نمی تونه بپذیره که چطور یه نفر می تونه انقدر درست ازت بگه در حالی که هیچ چیز از زندگی تو نمی دونه !!!!!!!

گفت واقعآ درک نمی کنم ولی برام خیلی جالب ه و بهش اعتقاد دارم ( اگه درست فهمیده باشم ) .... ولی بحث من زیاد ای چیز ها نبود ! اون وسط یکی از بچه ها گفت من به فال و طالع بینی اصلا اعتقاد ندارم ولی به تلپاتی چرا ! منظور من هم همین چیز ها بود !!!

 این که یه نیرویی تو این دنیای مادی وجود داره ! یه روابطی وجود داره !!! مثلا همین تلپاتی !!! این که دو نفر تو دو سر دنیا در یک آن به فکر هم می افتند یا در آن واحد جفت شون به یه چیز مشترک فکر می کنن !!!  که حتمآ بار ها و بار ها برای ما اتفاق افتاده !!!

یا مثلا این که داری پشت سر یکی حرف می زنی ( حالا یا خوب می گین یا بد !!! ) بعد همون لحظه ظاهر میشه جلو چشمات !!! درسته، بوده زمان هایی که در مورد یکی صحبت می کنی و تا 3 ساعت قبل و بعدش جلوت ظاهر نشده !!! ولی اون بار هایی که ظاهر شده !!!! بیشتر بوده !!! یا یه جوری تحت یه شرایطی که اصلا فکرش رو نمی کنی اومده جلو چشات !!!! اون جاست که مغزت گیرپاژ می کنه !!!!

حتی تو ماشین این مثال رو زدم . مثلا یه بار تو کار آموزی بودیم . من و مجید احتیاط ( تابستون پارسال) .علی جاویدان ( یکی از مهندس ها ) داشت در مورد خصوصیات کار گر ها صحبت می کرد فلانی این طور اون یکی این طور . اون پر روه اون یکی بی ادب اون یکی مودب ه . اون یکی پر زور ه اون یکی هر چی بهش میگی ..... بعد آخر سر در مورد یکی از کارگر ها که خیلی وقت بود دیگه اون جا کار نمی کرد صحبت کرد . صحبت که نه فقط تعریف می کرد ازش. آره خلاصه آدم آقایی بود خیلی مودب بود. تحصیلات داشت و هرگز بی ادبی نکرده و از این جور صحبت ها  ...... آره خلاصه وسط صحبت ها بودیم که یه دفعه دیدم در اتاق زده شد و یکی وارد شد !!!! علی جاویدان کف کرده بود . زبونش گیر کرده بود !!!!! گفت مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .... همین الان داشتیم در مورد ش حرف میزدیم ! خودشه !!!!!  من داشتم می مردم از کف !!!!! توپ بود ... 1000 تا مثال دیگه هم بخوای می تونم واست بیارم !!! خود تو هم همین طور هستی قطعآ....

یه مثال دیگه ای که تو ماشین زدم و هرگز تا عمر دارم یادم نمیره !!!

یه بار من و یه بنده خدایی با هم یه درد مشترکی داشتیم . تو یه دوره ی خاص !!! ما داشتیم زندگی مون رو می کردیم . اون دوستم بی تابی کرد و رفت قرآن باز کرد و آیه ای خوند !!!! زنگ زد بهم ! آیه رو خون. الان حضور ذهن ندارم ولی آیه تو این مایه ها بود ... که اینان از قوم من خارج شدند و ..... تلفن تموم شد !!! 1-2 ساعتی گذشت .. دیگه نمی تونستم تحمل کنم !!!! اعصاب ام داشت خورد میشد !!! آگه اون آیه واقعآ درست باشه !!!! شت !!!! این ور و اون ور می زدم این در و اون در می زدم تا آروم شم !!! فایده نداشت !!! نگام به قرآن افتاد . ورش داشتم تا یه کم بخونم آروم شم.چشام رو بستم و یه صفحه باز کردم و به آیه اولش نگاه کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!! واااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی ... باور نکردنی بود !!!!! دقیقا همون آیه ای که واسه دوستم اومد واسه من اومد !!!!! چنان کتاب رو محکم به هم کوبیدم که !!!!!!!! مو به تنم سیخ شد !!! !گریه ای کردم که فکر نکنم تو دوران کودکیم کرده بودم !!!! باورم نمشد !!!! آخه یعنی چه ؟؟!؟!؟! چقدر می تونه احتمال داشته باشه !؟؟!؟!؟!؟! آخه یعنی چی ؟!!!؟!؟!؟! واسه چی ؟!؟!؟!؟! خدآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...

از یکی از بچه ها پرسیدم  نظرت چیه ؟!؟! ( همونی که به فال اصلا و ابدا اعتقاد نداشت !!! ) گفت این فقط یه تصادف بوده !!!!!

خودم اعتقاد ندارم !!!! تو چی !؟

 

علی


کلمات کلیدی: