ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٦/٢  
رد پای خدا 


ديشب رويائي داشتم :
خواب ديدم روي شنها راه مي روم , همراه با خود خدا,
و بر روي پرده شب تمام زندگي ام را مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور كه به گذشته نگاه مي كردم, روز به روز از زندگي را,
دو رد پا روي پرده ظاهر شد, يكي مال من و يكي از آن خداوند,
راه ادامه يافت تا تمام روز هاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
انگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت...
اتفاقآ آن محل ها دقيقآ مطابق بود با سخت ترين روزهاي زندگي ام…
روزهايي با بزرگترين دردها, رنج ها و ترس ها…
آنگاه از او پرسيدم:
خداوندا! تو به من گفتي در تمام ايام زندگي با من خواهي بود.
و من پذيرفتم با تو زندگي كنم.
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟
خــــدا پاسخ داد:

فرزندم ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من تو را هرگز تنها نخواهم گذاشت,
نه حتي براي لحظه اي,
و من چنين نكردم.
هنگامي كه در آن روز ها يك رد پا بر روي شنها ديدي,
من بودم كه تو را به دوش مي كشيدم.
فرهنگ عاميانه برزيلي



کلمات کلیدی: