امشب....
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۱  

به نام همدم تنهايم

بعد از كلاس مقاومت بود . با يكي از برو بچ تا در رشت راه مي اومدم و حرف مي زديم . تكراري. هيچي . ولي بعدش خيلي دوست داشتم تنها باشم . تنها پياده راه برم . فكر كنم . تو خودم باشم . دوست داشتم از وليعصر سوار يه ماشين مي شدم سياوش مي ذاشتم و مي رفتيم جاده سلقون . امام زاده داوود. راننده هم هيچ چيز نگه و نپرسه . ساكت باشه . جاده خلوت باشه . تاريك باشه . برسم امام زاده هواي امام زده رو ببويم و بر گردم. سياوش گوش بدم . زياد كنم و داد بزنم . انقدر بلند آهنگ هاش رو بخونم كه صداي خود سياوش نياد. يه كم گريه كنم . يه كنم توبه كنم تا بتونم خودم خودم رو ببخشم. تا رسيدم تهران ديگه صدام در نياد . خفه شم. تا مدت ها خفه باشم . خفه .

خيلي حس غريبي بود .

 

 


کلمات کلیدی: