اين منم كه خوبيامُ كسي هرگز نشناخته ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢۳  

بيا و عشق و احساس من و دوباره بشناس (اندي)
اي عشق بيا و مرا برگي بزن تا كه شايد خواننده اي پيدا كردم,
يا كه شايد خواننده اي مرا پيدا كرد. بيا و مرا ورق بزن كه كتاب عشقم هنوز فروش نرفته
دشتي نكردم در كاسه گداييم به جاي قلب هاي پر مهر شما..
اشك هاي تنهاييم جمع شده.
كتابم سال هاي سال است كه گوشه ي خيابان افتاده و
جلدش غبار غم هاي عالم است چه جلد سنگين و زيبايي؟؟؟!!!
به من ه عاجز كمك كنيد …
كتاب من يك بار مصرف است
يك بار كه بخواني من را بس است
كتاب ام ارزان خطوط اش دل لرزان
ارزش كتابم معادل دل هاي شماست
نه پس كتابم گران است گران ترين جنس روي زمين چون كه دل هاي پر مهر شما...
كتابم را با كاغذ نساختن از جنس شيشه است شيشه اي به نازكي كاغذ پس
آن را جلدي از روح خود كن روحي محكم و زيبا ..
اي عشق مرا برگي بزن تا كه شايد فصل بعدي شادت كند؟؟!!!
اي عشق مرا برگي بزن چون كه مثل آب راكد مرا بويي بد است
مرا برگي بزن تا كه بوي خوب عشق در وجودم زندگي كند
كتابم دست نويس است پس كه با ارزش و قيمتي است
انگشتان قلبم بود كه كتابم را نوشت انتشاراتش روزگار …
عجب بد انتشاراتي است , ديگر مرا كاري با او نيست !!!!
كتابم را به دريا ها ميندازيد چون كه ماهي ها دل نرمي دارند و نه مثل دل تو همچون سنگ…
كه دريا طاقت اشك هاي ماهي را ندارد!!
دريا غرق مي شود , خيس مي شود.


کلمات کلیدی: