۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴کرشم ........
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۱  

به نام هر آنکه داند ز من

تازه به اين نتيجه دارم می رسم که وبلاگ اصلا جايی نيست که آدم از درد هاش بگه از خودش بگه از دل اش بگه از افکارش بگه .... از همه چيز ... از دغدغه هاش از حرص خوردن هاش .... آخه هيچ کی نمی فهمه چی ميگی هيچ کی نمی دونه واقعآ‌چی می گذره تو اون وجودت .... هيچ کی .... هيچ کی .... هيچ کی ...

يه مدتی ه کی خيلی از دغدغه هام کم شده .... راحت تر زندگی می کنم .... انگار از يه راه دراز رسيدم به يه قهوه خونه ... پام رو دراز کردم و رو تخت اش دراز کشيدم ... راحت .....

ولی

ولی

ولی مگه اين جهان آدم و ول می کنه .... می بينی چند دقيقه بعد آفتاب رو مثه چی ميندازه رو صورت ات ... چند ثانيه بعد يه مگس ولت نمی کنه ... يه مورچه ميره تو دماغت  کفرت در مياد....

الان من هم همين جور شدم ... نه الان همش همين جوره .... از يه بد بختی خلاص ميشی يه بد بختی ديگه بيچاره ات می کنه ... مخ ه نداشته ات رو می خوره .... نمی دونی ديگه چه جوری داد بزنی .... اصلا کجا داد بزنی .... سرت رو بالا مياری می بينی يه عمر تو يه اتاق بی هوا  و خلا داری داد ميزنی به اميد اينکه يکی شاد صدات رو بشنوه .... همه هم فکر می کنن تو اتاق ات داری از سر شادی و دل خوشی آواز سر می دی

نمی دونم به خدا ... نمی دونم ... خلاصه که اعصابم خيلی خراب ه ولی از خيلی جهات خدا رو شکر می کنم بابت ه خيلی چيز ها .... اينکه حداقل به يه قهوه خونه رسوندم

قربونه خدام برم که هر شب و هر لحظه و  هر ثانيه داره وبلاگ دلم رو می خونه و دم به دقيقه کامنت های عالی برام می ذازه ... دمش تا قيام قيامت گرم .... .....


کلمات کلیدی: