چشم های بسته مان را باز کنيم!!!
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٥/٢٢  
پس از کلی دوری از شما و از وبلاگ ام امروز بگم براتون از :
داشتيم تو دريا شنا مي كرديم هر كس دنبال توپ خود و تيوپ خود دنبال
دختر خود دنبال مال و اموال خود و… خود بود و كسي كاري به كار كسي
نداشت و با خودشان بازي مي كردند ,يك لحظه حواسم رفت پي خورشيد
رفت كه داشت به سمت دريا حركت مي كرد و تو دريا غرق مي شد
كسي حواسش به خورشيد نبود انگار فقط من كمك خواستن خورشيد را
مي شنيدم و مرگش را مي ديدم…. كمك خواستم ولي كسي صدايم نشنيد و
كسي جوابم نداد!! خودم رفتم تا او را نجات دهم ولي همين طور خورشيد داخل آب
مي رفت هرچي من سريع تر مي رفتم انگار سرعت اون 100 برابر مي شد انگار داشت
از من فرار مي كرد!!! وكسي هم به ما توجهي نمي كرد انگار نه انگار!!!
هر چه تقلي كردم فايده اي نمي كرد و من همين طوراز ساحل دور تر مي شدم و
به دنبال خورشيد بودم , يه جورايي دلم واسش مي سوخت.همين طور شنا مي كردم
كه ناگهان سر از شهر ديگري در آوردم!! با مردماني فقير و بي بضاعت ولي شاد و ساده
و خندان و با دل هايي پاك و زنده چه جاي دل نشيني بود همه به من خوش آمد
گويي گفتند همه از جان و دل دوستم داشتن و به من محبت مي كردن
محبت به معناي واقعي نه از اين محبت هاي در پيتي تهراني ها كه به سر سوزني
ارزشي براي من ندارن.



آنها مالي نداشتند كه بخوان حواسشون پرت مالشون بشه!!!
خودشان بودند و خودشان ,همه با هم, همه پيش هم, همه همديگر را
مي شناختند و همه … چه صفايي چه صميميتي چه مهري چه چه چه..
تازه فهميدم كه خورشيد غرق نشده بود داشت مي رفت تا هر چه زود تر
به اين شهر زيبا برسد و از آن شهر كثيف و نامرد ما فاصله بگيرد
نه تنها غرق نشده بود بلكه داشت مي رفت به كمك غرق شدگان اين
شهر.
در شهر ما هر كس به فكر خود بود به فكر مال و اموال خود ,
شادي شان نه از ته دل بود و نه دسته جمعي ولي اين چه شهر دل نشيني
بودهمه با هم دوست و شادي هاشان جمعي بود, همه غم خوار هم ,
نه مالي نه حرسي نه طمعي
همه به فكر هم بودند اگر يكي از آنها از جمع فاصله مي گرفت همه
سريعآ به دنبالش مي رفتند تا … نه مثل شهر ما كه نه كسي حواسش به من بود و
نه به خورشيد !!و چه درياي شادي داشتند .
بله در شهر ما هستند كساني كه فقيرند و زندگي سختي دارند و
كسي آنها را نمي بيند (مثل خورشيد) و هر كسي به فكر خود و عاقبت خود و
شكم خود است.
كجا رفت آن شادي هاي واقعي ؟ كجا رفت آن زيبايي هاي زندگي؟ كجا
رفت آن محبت ها؟ كجا؟ كجا رفت آن برادري ها آن مردانگي ها آن مروت ها آن
لوتي گري ها؟؟؟كجا رفت آن دلهاي شاد دلهاي پاك؟
ها… فهميدم همه اينها را خورشيد با خود از شهر ما ببرد با خود به آن شهر قشنگ
و داد دست صاحبان اصلي اش!!!!
آنها يي كه دانند چگونه استفاده كنند از نعمت هايش.


کلمات کلیدی: