سفر...
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٥  

نمی دانم بنام كی آغاز كنم !!!!‌ نمی دانم

از اين دنيای لا مروت لحظه ای شادی نديدم

از اين خشک دريا , مرده ای زنده نديدم

چه پوچ می انديشد رهگذری

كه در كوله اميداش , عكس او را می بيند

و بوسه ي سايه ی كدامين درخت بر او لبخند خواهد زد ؟؟؟!!!!!؟؟؟

من در اين صحرای فانی قطره ای باران آرزو خواهم داشت

تا بشويد هفت رنگ صورت رنگين تو را

تا ببينی ذهن زشت خود را در آن

تا بروياند سايه ای  ,   تا بشويد ماسه ای

تا ببينم لحظه ای   ,   لحظه ای بی خستگی

فكر من سوخت ه

                 در لجنزار الفاظ تو

قطره ای باران از آسمان مهربانی و صداقت آرزو داشتم

تا بدزدد آن صاحب تيغ بدست را

آه و افسوس كه آن قطره ی ريز         مادر آن جنگل بی اعتماد خواهد بود .


کلمات کلیدی: