ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳  

 به نام او که هميشه هست

نمي‌دونم چطوريه که آدم يکيو برا اولين بار ببينه و همون لحظه‌ی اول دلش تالاپی بيفته کف پاش.اين طوری شد که اين طوری شد.نمي‌دونم چرا.ولی از همون روز اول حس خوبی نسبت بهش داشتم.حس اعتماد. حس پاکی.نمي‌دونم بگم چه حسی.فقط مي‌دونم هر بار که مي‌ديدمش،توی هر حالی که بودم،از ذوق برق از کلّم مي‌پريد.دست و دلم مي‌لرزيد.ازش خجالت مي‌کشيدم هميشه.هميشه برام قابل احترام بود و تا حدی که ميشد اين احترامو بهش نشون ميدادم.خوشبختانه باهوش بود .بعد از خودم اولين کسی بود که مي‌ديدم کاملاً ميتونه از راه نگاه ارتباط برقرار کنه.از نگاهش ميشد خوند فکرشو يا بهتر بگم دلشو.هر چند هيچ وقت حرف نزد.فقط نگاه و يه ته لبخند گوشه‌ی لب.خيلی شيطونه.يه جا بند نميشه.ولی اين ظاهر قضيه‌س...اون روزی که اون نامردا.......با تمام وجودم آرزو مي‌کردم کاش اونجا بودم و اونا منو به جاش مي‌زدن ناکار مي‌کردن.....گفتم که،باهوش بود.درکش بالا بود.برق نگاهش،صداقت خنده‌هاش،شيرينی کاراش،بچه بودنش(و همزمان بزرگ بودنش)،...وخيلی چيزای ديگه که بعضياشون از بزرگی توی يه کلمه جا نميشن و بعضی از کوچيکی به يه کلمه نمي‌رسن.همه‌ی اينا بود که روز به روز...هی کجايی فلانی. عطر ياس.موهای قهوه‌ای آبشاری نداشت،ولی عطر ياس...اصلاً کی گفته فقط موهای آبشاری عطر ياس داره؟ اين که من ميبينم،از تک تک اعضای وحودش عطر ياس فوران مي‌زنه.تازه عطر وقتی بمونه تنديش مي‌ره و دلنشين تر ميشه.اون وقت آدمو بيشتر مست و ديوونه مي‌کنه.طوری که ديگه هيچی نمي‌بينه.آره،ديگه هيچی نمي‌بينم وقتی عطر ياس به مشامم مي‌خوره.بعداً فهميدم که خيليا به خاطر اين که نديدمشون از دستم ناراحت شدن.خوب حقم دارن.آخه اونا که عطر ياسو نمي‌فهمن.اصلاً نبايد بفهمن.عطر ياس رو فقط يه نفر مي‌فهمه.وقتی من فهميدم ، پس ديگه نبايد کسی بفهمه.بقيه اگه خواستن مي‌تونن گلای ديگه رو بو کنن.ولی ياس مال منه.ای بابا...چی دارم ميگم من؟... خودمم نميفهمم...اون يه تيکه کاغذ.اونی که لای دفترش بود،پر بود از ستاره.کلی چيز توش نوشته بود. من فقط نگاش کردم به خدا.چشام خودشون نوشته‌هاشو خوندن.اون وقت يه پيامايی از شبکيه به مغز و از مغز به اعصابم رفتن و يه سری آنزيم ترشح شد که مو رو به تنم سيخ کرد.بعد قلبم به تالاپ تولوپ افتاد با فرکانس بالا.بعد انگار دلمو چلوندن.نفهميدم کی...چطوری...ولی آبش در‌اومد.تنگ شد.واسه عطر ياس. هنوز ته مونده‌ش زير بينيم بود‌ها...ولی خودش که بياد...هی کجايی فلانی...فلانی؟ فلانی رفته نماز بخونه.رفته عهدشو محکم کنه،که بگه هنوز سر قولم هستم.وفا...وفا...يکی اومد که دوس داش ببينمش. ولی نشد.ناراحت شد و رفت.مي‌دونی چرا نشد ببينمش؟ آخه تا اومدم ببينمش عطر ياس اتاقو پر کرد... چيزی هم مونده که نديده باشی؟...نه،همه چيو ديدم...اين کاغذ برا من باشه؟...چی؟! تو اينو هم خوندی؟!!!! وای.......حس کردم يه لحظه قلبش اومد تو دهنش.آخه يه مقداری اسرارش بود.ولی زياد ناراحت نشد فک کنم.احتمالاً خودش ميدونست که از قبل همه‌ی اين حرفا رو از تو چشاش خونده بودم. يه جورايی تکراری بود واسم.فقط مطمئن شدم که درست بوده حسم. خودش اجازه داده بود که بشناسمش.تا وقتی اجازه نداد من اصرار نکردم.ولی کاری کردم که اجازه بده.خودش که لام تا کام حرف نمي‌زنه.فقط نگاه...عطر ياس......و گاه خداحافظی،لبخند،پلک‌هايی که روی هم رفتند،ماندند،و جدا شدند.

يا حق                                                   غزال       


کلمات کلیدی: