داستان کوتاه از نويسنده ای ناشناس...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۱  

به نام تنها ياور من

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند.

هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند  نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .

مرد از فرشته ها پرسيد :‌شما داريد چه كار مي كنيد ؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعا ها و تقاضا هاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلو تر رفت .باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد : شما ها چه كار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلو تر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد؟ و چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد :اينجا بخش تصديق جواب است .  مردمي كه دعايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد : بسيار ساده كافي است بگويند : خدايا شكر.


کلمات کلیدی: