رسيدن به خير
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٥  

تعطيلات هفته‌ی پيش رفتيم اهواز.عروسی دخترخاله.حالا ديگه دختر خاله‌ی مجرد ندارم.از همه چيز که بگذريم،عجب هوايی بود اهواز.آخرش بود.فکر کن چله‌ی زمستون آدم بره تو حياط بساط جوجه کبابو راه بندازه و بشينه تو هوای آزاد ناهار بخوره و بعد هم بساط چای و قليون.اين يعنی چی؟...يعنی زندگی...يعنی حاليشو بردن...يعنی رهايی.ولی اين بار اصلاْ جداشدن و برگشتن به تهران برام سخت نبود.آخه دفعه‌های قبل يه دلخوشي‌هايی اونجا داشتم که الآن ديگه ندارم.اين‌طوری بهتره که آدم دلش پيش خودش باشه...نه کس ديگه.امروز هم که همش الافی بود.ماشالله با اين استادای دودر ما دانشگاه اومدن وقت تلف کردنه.اين کلاس ايتاليايی هم که جور نشد.قرار شد يا اسپانيايی يا فرانسوی ياد بگيرم.هنوز تصميم نگرفتم.اين روزا زندگی خيلی ماشينی شده.هيچ کس به آدم اجازه نميده احساسشو در کاراش دخالت بده.از اين جور زندگی حالم به هم ميخوره.احساس معذب بودن ميکنم.ميخوان سادگيمو ازم بگيرن.ولی کور خوندن.هر چی رو از دست بدم،سادگيمو نميدم.مال خودمه.دوسش دارم.

****************

راستی امروز ولنتاين بود...ما هم که مثل هر سال به خودمون کادو ميديم...

يا حق                                                            غزال


کلمات کلیدی: