شب
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤  

شب وقت غريبی  ست.دل در سينه بي تاب مي شود.بي تابِ بودن در كنار محبوب.محبوبي كه گاه زميني و گاه آسماني ست و سرّ آن هيچ كس نداند كه چه تفاوتي ست ميان روز و شب. كه چرا احساسات ، غالباً شب را براي غليان بر مي گزينند.كه چطور افكار با سرعت سر سام آوري از مغزت مي گذرند و تو اختياري بر آنها نداري.

پياده روي را خيلي دوست دارم.علي الخصوص در كنار او ، او ، او ، من ِ او....

امّا هميشه آرزو داشته ام كه يك شب تا صبح در هواي سرد زمستان ، تهران را با هم پياده گز كنيم.شب ، شب ، شب ، شب ِ من ، شب ِاو...

افسوس كه شبهاي من و او از هم جداست. غم ، غم ، غم ، غم ِ من ، غم ِ او ؟!!

و كاش ما هم مثل زندگي ساده بوديم. كاش از شيشه بوديم و درون دلهاي يكديگر را مي ديديم ، آنگاه ديگر سنگ هاي سياه كدورت قلبهاي شيشه اي را نمي شكستند.

و اي كاش زيبايي را ارج مي نهاديم و به شلاق تمسخر و طعنه حد نمي زديم.

كاش زبان نداشتيم كه الكن است در بيان حقيقت دل.

و چه زيباست پيوند دو روح و شرح حديث دل در يك نگاه.

 


کلمات کلیدی: