ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٧  

به نام او که هميشه هست

سحر گاه ِ و گرمای نفسم سرمای شيشه رو به بخار تبديل می کنه.

بزرگراه تو اين ساعت های شب چقدر تنهاس.هنوز آثار بارون ديشب روی زمينه.يه نفر از تو خونه های اون ور بزرگراه زده زير آواز.پنجره رو باز می کنم که صداشو بشنوم.سرما سيلی محکمی به صورتم زد.اون مرده داشت روی پشت بوم خونشون يه آواز درباره ی خدا می خوند.مث که جو سحر گرفته بودش.

کم کم ماشينا شروع به کار کردن.هر ده ثانيه يکی رد ميشه و برای پنج ثانيه صدای مرد قطع ميشه و بعد از اين که ماشين دور شد ، صداش دوباره به گوش می رسه.خروس ها هم کم کم شروع به خوندن کردن.آخ که چقدر هوس کردم الآن توی طبيعت باشم.يه جای بکر که هنوز آدما خرابش نکرده باشن.هوا بس ناجوانمردانه سرد است.پنجره رو می بندم و روی بخارش شکل می کشم.شکل همون پاهايی که علی بهم ياد داد.۱..۲..۳...۱۰تا.رسيدم به آخر پنجره.ديگخ بالاتر از اين شيشه نبود.هه هه.اين آدمه تونسته فراتر از حدود توانايی انسان بره.يعنی گرانش زمين رو نقض کرده.چه خوب ميشد اگه ما هم می تونستيم همين صوری راه بيفتيم به سمت آسمون.ان قدر از زمين دور بشيم که ديگه خرابکاريای آدما رو که خودشون هم مثل ...توش موندن،نبينيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دم بی او = عدم

يا حق                                                           غزال


کلمات کلیدی: