يک بستنی ساده..(از سری داستان های با نويسندگان ناشناس)
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦  

به نام تمام سادگی ها و صفا ها

اين داستان هم از سری داستان های کوتاه از نويسندگان ناشناس ه بخونيد ... فوق العاده است...

يک بستنی ساده...

هيچ وقت از كافي شاپ خوشم نيامده .وقتي كه آدم هاي رنگارگ رو مي بينم كه به زور دارند به هم لبخند مي زنند ‚ حالم به هم مي خورد.

بعد از مدت ها يك روز عصر رفتم به يكي از اين كافي شاپ ها ‚ همين طور كه داشتم

به مردم نگاه ‚ ديدم يك دختر آدامس فروش كوچولو آمد تو و پشت يك ميز نشست.

برام خيلي جالب بود !! پيشخدمتي كه ادعاي انسانيتش مي شد به سمت آن دختر

يورش برد تا او را بيرون بيندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس كامل به پيشخمدت گفت: پولش را مي دهم ‚‌هيچ چيز

مجاني نمي خواهم !

كمي پايش را تكان داد و در حالي كه زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت : يه بستني ميوه اي چند دلار است ؟

پيشخدمت با بي حوصلگي گفت : پنج دلار .

دختر بچه دست كرد توي لباس اش و پول هايش را بيرون آورد و شروع به شمردن پول هايش كرد.

بعد دوباره گفت يك بستني ساده چند است ؟

پيشخدمت بي حوصله تر از دفعه قبل گفت : سه دلار.

دختر آدامس فروش گفت : پس يك بستني ساده بدهيد .

پيشخدمت يك بستني برايش آورد كه فكر نمي كنم زياد هم ساده بود !

( احتمالآ مخلوطي از ته مانده بقيه بستني ها !!)

دخترك بستني را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت.

وقتي كه پيشخدمت براي بردن ظرف بستني آمد ‚ديد دخترك كنار ظرف بستني دو تا يك دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام !!!،


کلمات کلیدی: