ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳  

صاف بودی،ساده بودی،يکرنگ بودی،هيچ کس نبودی و همه کس بودی،هيچ نداشتی و هيچ کم نداشتی،پاک‌دل بودی،باصفا بودی،خوشدل و بامرام بودی...

چه سخت تشنه‌ی جام محبتت بودم...

تشنه بودم،خسته بودم،بي‌سايه بودم،بي‌کس بودم،آينه بودم و بي‌آينه بودم.تکيه‌گاه بودم و بي‌تکيه‌گاه بودم.تنها بودم...

آينه‌ام شدی،تکيه‌گاهم شدی...

چه زيبا و بي‌منت بخشيدی محبت را،

چه محجوبانه نگه داشتی چشمانت را،

چه بي‌ريا گفتی حرفهايت را،

چه صادقانه گفتی حقيقت را،

و چه خوب لرزاندی اين دل را...

به گاه غم شادي‌ام بودی،

به گاه خواب بيداري‌ام بودی،

به گاه درد همدردم بودی،

به گاه تنهايی همدمم بودی،

به گاه ذوق شعرم و به گاه شور ترانه‌ام بودی،

و به گاه خداحافظی،علّت بغض در گلويم بودی...

تا بار ديگر که ببينمت و به قلب آسمانها سفر کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و به اوج کهکشانها گذر کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و دنيا را فراموش کنم،

تا بار ديگر که ببينمت و...

اما وای بر من اگر روزی ، ديگر نبينمت...

يا حق                                                          غزال


کلمات کلیدی: