تو حق داری بر من بخندی...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۳٠  

به نام او که مرا دوست داشت و آفريد مرا


اين متن رو من تقديم کرده بودم به تمام کسانی که من رو دوست ندارن و من نمی دانم و کسانی که من دوست شون ندارم و نمی داند و خصوصآ ورودی های ۸۰ عمران پلی تکنيک...!!!! ...و تمام کسانی که خود را بزرگ جلوه می دهند و بر ما می خندند.


----------------------------------------------------------------------------------


آري من مي دانم كه همچون بچه اي چند ساله ام ‚‌ كوله يي پر از خوراكي هاي رنگارنگ را بر دوش انداخته ‚ دست در جيب هاي پاره خود كرده سر بر آسمان راه مي روم و تا توپي 7 رنگ و غلتان مي بينم به سويش مي دوم و هر گاه به بالاي درختي مي افتد گريان خواهم شد و اي تو كه خود رو بر بالاي آن درخت ‚ نشسته


مي بيني و از پايين بر من پوزخند مي زني و مرا بچه اي مي بيني و تو هيچ از دل روشن و پاك من نداني كه هر چه من كردم از بهر شادي تو بود و تو خنديدي بر دل پاك من و بچه دانستي و ندانستي از درون ام كه امواج وحشيانه جواني و سختي ها و غصه ها و نگاه تو وفكر تو ‚ ساحل شادي هايم را ويران كرد و تو فقط ساحل آرام و غروب گرم ام را ديدي .


اي تو كه در اين ساحل ساده و نرم قدم مي زني و بر دل كودكانه من خنديدي بدان هر چه كردم از براي تو بود و بس. و تو ندانستي و بس. پس تو چقدر ناداني و بس.


و تو هر روز با حرف هايت بر من تاختي و با تبر تيز نگاهت برگ هاي سبز افكارم را پاره پاره كردي و بر من خنديدي و باز من هيچ نگفتم .و مرا آزردي و خراب تر از ديروز ام كردي و من همچون بچه اي احمق و ساده شنيدم و سعي كردم تو خودم بريزم هر آنچه كه بر من گفتي و هيچ نگويم . باز هيچ نگفتم و تو مرا احمق و ساده پنداشتي و من هيچ نگفتم و باز بر جواني ات خنديدم و باز تو بر ناداني ام خنديدي پس بدان تو از من نادان تر و كودن تري.


و تو خود را بر من برتر دانستي و بزرگ تر و فهميده تر از من .


اي تو كه اددآي آدم بزرگ ها در توشه ات هست و اي كه تو بزرگ ترجلوه كردن عشق ات است و همين … بدان كه چگونه مي خواهي دل ات را بزرگ كني و بدان كه


دل ات بايد بزرگ و دوست داشتني باشد و بس .


و غصه هايت بچه گانه. شادي هايت مردانه. مهرت خدايي.


و هنر نباشد گوشه ايستادن و ديگران را خنديدن. و هنر نباشد گوشه اي نشستن و گريه كردن .


و بدان بچه ‚ بهتر از تو كه زندگي را براي خود سخت كرده اي ‚‌ در اين دنيا چرخ


مي زند و بازي مي كند و لعنت بر تو كه مرا دلقك خيمه شبازي لحظه هاي تنهايي خود دانستي . لعنت بر تو.


اگه همه چيز رو ساده و صميمي و گرم و دوستانه و بخشودني بداني هيچ كاري زشت نيست . دور از انتظار نيست.هيچ حرفي دور از ادب نيست . هيچ شوخيي بچه گانه نيست .


اين تو هستي كه بسان بچه ناراحت و افسرده از كار من مي شوي … بدان كه همچون ليواني شكسته بي جنبه اي .


شاد زيستن هنر است و نه درقيد و بند بودن افكار و قوانين هيچ و پوچ حاكم بر ذهن تو.


و من كاري به خنده هاي تو ندارم و در سياه راهه ي تنهايي خود راه مي روم تنها و خسته ولي اين بار سرم پايين . دست ام بر پشت و كوله ام خالي از شادي و پر است از غم هاي نازنين تو و تو باز بر من مي خندي و من بي آنكه به بالاي درخت بزرگي ات بيانديشم و بي آنكه به حرف هاي تو توجهي كنم از كنارت مي گذرم و در انتظار درخت بعدي قدم زنان و نا اميد بي دغدغه راه مي روم و تو اي ديگري … تو هم بر من خنديدي و من هم از تو گذشتم و تنها غم ات را در كوله ام ريخته ام و با خود اين ور و آن ور مي برم .تنها به اميد پيداشدن يك دوست و مرا ببخش كه ديگر شاديي در وجودم نمانده كه با من سهيم شوي . شرمنده ام مرا ببخش. تنها كاري كه برايت مي تونم كنم پذيرفتن آه سرد توست .


و باز چيزي به شما نگفتم .و تنها و بي رمق در اين راه دراز و پر درخت راه ميروم و به دنبال تفرجگاهي هستم حتي بي آب.و هنوز كه هنوز هست ‚‌سال هاي سال هنوز نيافتم . دريغ از يك درخت . حتي بي سايه .بي برگ .


كوله سنگين است و شادي…!!!


و شايد اين قلم و كاغذ سرابي از يك تفرجگاه پير و قديمي باشد.


---------------------------------------------------------


تو كه باروون و نديدي گل ابرآ رو نچيدي


گله از خيسي جاده هاي غربت مي كني؟؟؟!!!


تو كه خوابي تو كه بيدار تو كه مستي تو كه هشيار


لحظه هاي شب رو با ستاره قسمت مي كني


من رو بشناس كه هميشه نقش غصه ام روي شيشه


من ه خشكيده درخت ه توي بطن باغ و بيشه….(قميشي)


----------------------------------------------------------


و


من همونم كه هميشه غم و غصه ام بيشماره


اوني كه تنها ترين ه حتي سايه هم نداره…


اين منم كه خوبيام رو كسي هرگز نشناخت ه


اون كه در راه ه رفاقت همه ي هستي اش رو باخته.


چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجابت


وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت(قميشي)


---------------------------------------------------


من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام تو بزن تبر بزن…


من به فكر غربت مسافرا آخرين ضرب رو محكم تر بزن …(ابي)


------------------------------------------------------


خسته شدم بس كه دلم دنباله يك بهونه گشت بس كه ترانه خوندم و برگه زمونه بر نگشت بازم كلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسيد يكه سوار عاشق و كسي تو ايينه ها نديد.


دستاي سردم رو بگير سقف ما ديوار نداره يه روز تو قحطي غزل دنيا مارو كم مياره.


من آخرين ره گذرم تو اين خيابون بلند دير اومدم كه زود برم دل به صداي من نبند. (قميشي)


--------------------------------------------------------


من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازي موج ها قامت ام يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موج ها يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا. (قميشي)


------------------------------------------------------


تنهام نذار اي رهگذر من تشنه ي محبت ام….(قميشي)


-----------------------------------------------------


هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي از اين زمانه دلم سير مي شود گاهي


عقاب تيز پر دشت هاي استغنا اسر پنجه ي تقدير مي شود گاهي


صداي زمزمه ي عاشقانه آزادي فغان و ناله شبگير مي شود گاهي


نگاه ه مردم بيگانه در دل غربت به چشم خسته ي من تير مي شود گاهي


مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه اي پير مي شود گاهي


بگو اگرچه به جايي نمي رسد فرياد كلام حق دمه شمشير مي شود گاهي


بگير دست مرا آشناي درد بگير مگو چنين و چنان دير مي شود گاهي


بسوي خويش مرا مي كشدچه خون و چه خاك محبت است كه زنجير مي شود گاهي. (قميشي)


-----------------------------------------------------


سكوت ام از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست….(قميشي)


----------------------------------------------------------


و هزاران شعر ديگه كه تو حتي ارزش شنيدنشان هم نداري .


فقط اين را بدان كه هر چه كردم فقط خواستم بگم دوست تون دارم و قربان تمام خنده هايت .


بخند بر من و اين حق توست .تويي كه بزرگ تر از من مي داني خود را .بخند.همين.



دوست دار همه شما ….


علي مرجاني 29/8/82



کلمات کلیدی: